دفتر شعر
۲۹ شعر در این دفتر
قاری بقد خیالت این جامه نودر البسه انصاف چه چست است و چه زیبا
میان شده و معجر خصومتی افتادچنانکه پوشی و دستار را مقالات است
شرب گوشو قرین بشال درشت(که همان لعبت نگارینست)
در مدحت بخیه سقرلاط(لاف از سخنی چو در توان زد
دو قماشند صوف و موئینه(یکی آرام جان یکی دلبند)
فارغی ای جیب اطلس کز برت کیف عبیرناکه انگیز دغباری چون زمیدان گرد کرد
چنین که دختر فکرم جهیز معنی یافتسزد که حجله رخت از برای او باشد
در مزاد رخت دلالان منادی میرنندبشنوید ای تاجران صوف و دیبا بشنوید
گذشت موسم سرما و پوستین و نمدفکندم از خود و در بر دگر کتان آمد
گتاب البسه یکجا بنظم البسه امیکی خرید ولی قیمتم هنوز نداد
کتانی دگر پوش هر سال نو(زنی نوکن ایدوست هر نو بهار)
زیاری طمع داشتم ارمکیبسوغات خاصی رسید از سفر
در جهان هر خلعتی زیبنده شخصی را بودپوستینی کی برازد آسیائی راز آس
تو صوف و پوستین داری زمستانچه غم داری زعریان بلاکش
گرچه سلطانست در جمع رخوتجامه قلبست چون شد دامنش
به فکر اطعمه و البسه من و بسحاق(به نان خشک قناعت کنیم و جامهٔ دلق)
با چکمه حنین تواضع نموده گفت(دوریم گر به تن ز حضورت مقصریم)
شنیدهام که به دستار گیوه میگفت(تو آفتاب بلندی و من چنین پستم)
ای شاهد سمنبر والا شب زفاف(از در در آمدی و من از خود به در شدم)
زنا که وصله کرباس زردکفتاد از یقچه رختی بدستم
ترجیح شعر اطعمه بر البسه نهندمشتی حریص کسنه کاسه کجا برم
درهم کشم چوچین قباروی از ملالکر خاصک آورد که کند پوشش تنم
قدک صوف از سجیف خوش نگرددتو صندل باف خود ضایع مگردان
گرفتم جبه در بر بصدرنجنشستم بر سر آتش زمستان