دفتر شعر
۳۵۷ شعر در این دفتر
اگر یک جرعه می در شیشه دارینشاید کز جهان اندیشه داری
رفتم بدر پیر خرابات تو بودیرفتم بدر شیخ مناجات تو بودی
هر که را در ره طلب بینیجانش آویخته بلب بینی
بده ایساقی بزم آنقدح هوش زدایکه بیک باره کند ریشه اندیشه ز جای
آشکارا، روز طعن و لعن زندان میکنیشب نهانی روی در کوی لوندان میکنی
امروز مرا جام ز باده تهی استیگوشم همه بر گام ستور رهی استی
تو از عالم جز این یکدم نداریجز این یکدم تو از عالم نداری
رهم در بزم جان و دل تو دادیرهائی نیز از آب و گل تو دادی
شنیده ام که تو ای خواجه کیمیا داریبرای درد دل ما یکی دوا داری
ای تیره تن ما که بجان دشمن مائیمائیم سلیمان و تو اهریمن مائی
یک امشبی که تو آسوده در کنار منیچه میشود که رخ از من بدیگری نکنی
خواهی از حرف بد اندیش سلامت باشیباید آنسو ز سر کوی ملامت باشی
امشب که منم با تو در اینخانه خالیکس جز من و تو نیست در این کوی و حوالی
به جان دشمن به غیر تن نداریتن ار کردی رها، دشمن نداری
تا چند کند دست تو با زلف تو بازیتا چند کند غمزه تو دست درازی
رفته از ما و تو منی و توئیکه یکی کشته ایم و نیست دوئی
هی خویش بیارای و خر خویش بیارایهی بوم و برو بام و در خویش بیارای
تو با لب نمکین از چه قند گفتاریبگو یکی زنمک، قند چون همی باری
در ده قدح باده که با زخم فراقیمرهم نشود دل مگر از رطل عراقی
چه خوش بود که شبی در کنار من خسبیبه بستر اندر، یکتای پیرهن خسبی
تا لاله صفت جانا گلگونه قبا کردیچون لاله هزاران داغ اندر دل ما کردی