دفتر شعر
۳۵۷ شعر در این دفتر
بالله که یکی از خود بخودآبگذر ز خودی بنگر بخدا
نهان در خاک کن ما و توئی رایکی کن در همه عالم دوئی را
جوهر قدسی، نهفته رخ در آب و گل چرامرغ روحانی، بتیغ دیو و دد بسمل چرا
هرشب من و دل تا سحر در گوشهٔ ویرانههاداریم از دیوانگی با یکدگر افسانهها
سالها بر کف گرفتم سبحه صد دانه راتا ببندم زین فسون پای دل دیوانه را
محو آن روی پریواریم مادر حقیقت نقش دیواریم ما
بربسته دست جور فلک پای اگر مرااز چوب خشک ساخته پای دگر مرا
ای عشق گرفتی سخت ناگاه دهان ما رابردی بسرای دل از راه نهان ما را
کرد چرخ دورو، دو موی مراتا چه آید از این دو، روی مرا
روز و شب در حسرت و اندوه تیماری چراوز غم و فکر ریاست سخت بیماری چرا
دل دیوانه بدر شد سحر از خانه ماشام شد باز و نیامد دل دیوانه ما
فکر و اندیشه بیهوده چراحسرت بوده و نابوده چرا
میبرد خیل غم اسیر مراساقی از دست غم بگیر مرا
شیخنا تا کی گرانتر میکنی عمامه راتا کنی هنگام دعوت گرمتر هنگامه را
بحر اندیشه فرو برده بیک بار مراخیل انده زده ره بر دل افکار مرا
ای برده دل ما و سپرده دل خود راآتش زده با خرمن ما حاصل خود را
امشب آن ترک وعده داده مرابزم عیش و طرب نهاده مرا
از عقل، عشق کرده عجب بی خبر مراهر سو کشد چو مردم بی پا و سر مرا
صافی آبست ز آبگینه هویدایا رخ خوب تو شد در آینه پیدا
چه شده باز چه افتاده مرابند بر پای که بنهاده مرا
خیل انده ز جای برد مراشیر اندیشه پاک خورد مرا
یارب بدست ما که داد امشب گریبان تراندهیم تا دامان حشر از دست دامان ترا
ایکه کشتی ز انتظار مراآمدی وقت احتضار مرا
خریدستی بهیچ ایخواجه ما رانمیدانی از آن قدر و بها را