دفتر شعر
۳۵۷ شعر در این دفتر
مده بغمزه اجازت دو چشم جادو راکمانکشی تو میاموز ترک و هندورا
چون تُرک جنگجوی من از در، درآیدابا شور جنگ و مشغله در محضر آیدا
آنکو سرشت مهر تو اندر سرشت ماهجر تو را نوشت چرا سرنوشت ما
پر کن از خم می کدوی مراتر کن از جام می گلوی مرا
من خرابم شش جهت آباد باشد یا خرابآرد گشتم من بگردد یا نگردد آسیاب
ایدو زلفت سپاه بی ترتیبوی دو مژگانت فوج بی سر تیب
چشم تو امشب شده مست از شرابچشم من از حالت چشمت خراب
برخیز و در قدح فکن آن جوهر مذابکش بوی مشک ناب بود رنگ زرناب
ایکه گوئی شاه خوبانرا وفائی نیست، هستویکه گوئی درد هجران را دوائی نیست، هست
در کوی عشقبازی ننگ است و نام نیستدر بزم جانفشانی سنگ است و جام نیست
بندگی درکوی عشق از پادشائی خوشتر استبستگی صدره در این دام از رهائی خوشتر است
نیمه رفت از شب اکنون هیچکس بیدار نیستفرصتی بهتر مرا زین نیمه از دیدار نیست
خوبی بخوش اندامی و سیمین ذقنی نیستحسن آیت روح است بنازک بدنی نیست
بزم عشرت بژاژخائی نیستپای خم جای هرزه لائی نیست
زردی برگ خزان عکس رخ زرد من استنیز سرمای زمستان ز دم سرد من است
بندگی بر در مردان خدا دین من استخاک راه همه عالم شدن آئین من است
این کیست چنین ستاده سرمستمست از می و جام باده در دست
در سلسله عشق که بگسیختنی نیستغیر از دل سودا زده آویختنی نیست
بیا زاهد مزن دم زین خرافاتبزن ساغر که فی التاخیر آفات
صوفی امروز مگرمست زجامی دگر استرفته از خویش که در سیر مقامی دگر است
ملک تسلیم و رضا دولت درویشان استکسوت فقر و فنا خلعت درویشان است
در ره عشق نامرادی نیستجنس بازار دل کسادی نیست
چهر حق را جلوه اندر کعبه و میخانه نیستگر بود جز در دلی آشفته و دیوانه نیست
ما را بشیخ شهر سوال و جواب نیستزیرا که در میانه حساب و کتاب نیست