دفتر شعر
۳۵۷ شعر در این دفتر
در مدرسه علم و عمل آموختنی نیستجز درس نفاق و دغل اندوختنی نیست
دوش با یک جام می ساقی خرابم کرده استنیز آباد از یکی جام شرابم کرده است
هر چه پوئی جز ره حق باطل استهر چه جوئی جز خدا، بی حاصل است
قسم تو اگر بیش بود کم شدنی نیستور کم بود افزون تر از آن هم شدنی نیست
بشکست اگر جام سر سنگ سلامتبگریخت اگر نام سرننگ سلامت
این کیست که او پرده ز رخسار کشیده استسرمست و چمان جانب گلزار چمیده است
ذوق عارف دگر و مشرب عامی دگراستناتمامی دگر ایخواجه تمامی دگر است
بر لبم گوش نه که بانگ نی استاز دلم نوش کن که خم می است
تسبیح تو ایشیخ که صد دانه تمام استظاهر همگی دانه و باطن همه دام است
از داغ غمت هر که دلش سوختنی نیستاز شمع رخت محفلش افروختنی نیست
اگنون که گذشته ز شب تیره دو پاس استزی باده کشان نوبت تبدیل لباس است
تو را آئینه محتاج حلب نیستکه مقصودی بجز خویش از طلب نیست
شیخ و زاهد دوش اگر منع از شرابم کرده استساقی از یک جام می امشب خرابم کرده است
مطرب امروز مگر نغمه سرائی دگر استکه بهر ناله نیف ساز و نوائی دگر است
ای مغبچه کو ره خراباتتا باز رهم از این خرافات
از هیچ دری حاجت درویش روا نیستوز هیچ رهی درد دل ریش دوا نیست
خانه گه تاریک و گاهی روشن استیارب این نور از کدامین روزنست
هر سر که بسودای طلب باختنی نیستدر پای سگ کوی تو انداختنی نیست
امروز جمال تو طرح دگر افتاده استچین و شکن زلفت آشفته تر افتاده است
یک امشبی که توئی در برابرم سرمستگمان مبر که خبر از وجود خویشم هست
سلیمان را جز این تن اهرمن نیستکه جان را دشمن جانی، چو تن نیست
این خرمن هستی که بجز سوختنی نیستاز شعله او آتشی افروختنی نیست
فلک از سینه ما دود آهی استزمین داغ جبین روسیاهی است
کار ما باز مشکل افتاده استبار ما باز در گل افتاده است