دفتر شعر
۳۵۷ شعر در این دفتر
این نفس بداندیش بفرمان شدنی نیستاین کافر بدکیش مسلمان شدنی نیست
از شیخ بپرسید گر از اهل کتاب استآن آیه کدام است که تحریم شراب است
با دوستان ثشسته چه جای ملامت استاز دشمنان گسسته چه وقت ملالت است
در میان عاشق و معشوق رازی دیگر استاین لب و آن گوش را ساز و نوازی دیگر است
شکسته زلف یکی ترک مست یار منستکه آرمیده چو جان سخت در کنار من است
در حجاب خرقه و دستار، مستی خوشتر استدر لباس شیخ و زاهد، می پرستی خوشتر است
در محفل اغیار همه غنج و دلال استدر مجلس عشاق همه رنج و ملال است
این خانه که پیوسته در او جوش و خروش استاز کیست؟ مگر مصطبه باده فروش است
دلم در سینه چون ساغر بجوش استبیا ساقی که مینا در خروش است
ما روی بمیخانه و زاهد بحجاز استاین کعبه حقیقی است گر آن قبله مجاز است
آب بودم صحبت آذر گلابم کرده استخاک بودم کیمیاگر زر نابم کرده است
شه وجود عجب قاصدی فرستاده استبدست او چه عجب خط رحمتی داده است
دستار تو ای شیخ که صد حلقه فزون استاندر خم هر حلقه دو صد دام و فسون است
بکیش زاهدان گرمی حرام استمرا دیر مغان بیت الحرام است
زمامم در کف پیری فقیر استکه در معنی امیران را امیر است
من که بی پیمانه مستم حاجت پیمانه نیستجان من میخانه شد جایم اگر میخانه نیست
چون باده بجام است همه کار بکام استچون یار بدام است همه شهر غلام است
گر خدای سپهر یار من استسیر گردون به اختیار من است
دل عاشق که نازکتر زجام استچسانش طاقت سنگ ملام است
دوستان نوبت سپیده دم استوقت صبح است و سخت مغتنم است
ایخواجه شنیدم که لبت کان نبات استایخواجه شنیدم دهنت آب حیات است
شد وقت سحر چشم تو تا چند بخواب استبرخیز که هنگام می و گاه شراب است
آن جامه بر آن بدن چه زیباستوان پیرهنش بتن چه رعناست
عشق است که اندر دو جهان راه نجات استبحریست که یک چشمه از آن آب حیات است