دفتر شعر
۳۵۷ شعر در این دفتر
کس نیست که از لعل تو دشنام شنیده استوز حسرت آن لب، لب خود را نگزیده است
از زلف سیاهت که همه چین و شکنج استجان و دل غمدیده ما سخت به رنج است
نوبت عشرت است و وقت صبوحمیزند مرغ صبح یا سبوح
تو را مسجد مرا میخانه ای شیختو را سبحه مرا پیمانه ای شیخ
قدم بگذار و از ما بگذر ای شیختکاپو کن بکار دیگر ای شیخ
روز بحث از رساله دارد شیخشب حدیث از غساله دارد شیخ
بکوی میفروشم بار دادندرهم سوی در خمار دادند
شیخ است و حلقه بر در خمار میزنددست طلب بحلقه زنار میزند
بخت اگر یاری کند دلدار دلداری کندنوبت گلشن رسد گلزار گلزاری کند
دو چشم مست تو کز خواب ناز برخیزدهزار فتنه ز چین و طراز بر خیزد
دیشب مغی از خانه خمار برآمدبا ساغر و پیمانه سرشار برآمد
نام مه گل را مه خرداد نهادندو این نام در آئین مه آباد نهادند
زاهدی از صومعه بیزار شدنیمه شبان بر در خمار شد
افسانه بد مستی ما دوش سمر شدهم شحنه و هم شیخ از این قصه خبر شد
تا می بکیش زاهد و مفتی حرام شدما را فضای میکده بیت الحرام شد
شیخناشب تا سحر مست و خراب از باده بوددر خرابات مغان مست و خراب افتاده بود
موج زد اشکی و ما را آب بردنرگس مست شما را خواب برد
دم زد لبی از شکوه، نیش نام نهادندخون شد دلی از غصه، میش نام نهادند
در ازل باده کشان چون گل پیمانه زدندماند یک قبضه، از آن سبحه صد دانه زدند
شیخنا افتان و خیزان بر در میخانه بودنیمه ای هشیار و یک نیم دگر مستانه بود
گفتم از لعل لبت یک بوسه، گفت آری شودلیک با صد خواری و زاری بدشواری شود
ز گیسویت سخن با شانه گفتندشبی تاریک بود افسانه گفتند
ترک من سبزه گرد لب داردلعل یاقوت گون سلب دارد
کاووس کیانی که کیاش نام نهادندکی بود؟ کجا بود؟ کیاش نام نهادند؟