دفتر شعر
۳۵۷ شعر در این دفتر
کارم از عشق بسی مشکل و دشوار بودکه یکی ترک ستمگار مرا یار بود
رفته سه سال تا مه خردادمیکند جور روزه را فریاد
شیخ و زاهد را خمیر از سبحه صد دانه بودطینت میخوارگان نیز از گل پیمانه بود
پسته گر چون لعل جانبخش تو خندانی کندکی تواند چون لب لعلت سخندانی کند
گفتمش هندوی زلفت، گفت طراری کندگفتمش جادوی چشمت گفت عیاری کند
من در این صحرا نهادم پا که نخجیرم کننددر خم زلف بتی گردن بزنجیرم کنند
چه بازی دوش در میخانه کردندکه صد خم را بیک پیمانه کردند
دمبدم عمر میرود بر بادباده خور باده هر چه باداباد
دست ساقی دوش در محفل درخت طور بودباده چون مصباح و مینا چون زجاج نور بود
یاد آنروزیکه کس را ره در این محضر نبودما و دل بودیم و غیر از ما کسی دیگر نبود
هر کسی در جهان غمی داردهر دلی راز مبهمی دارد
ابر اندک ترشحی داردآسمان قطره قطره می بارد
گاهی سخن از عشق بگوئید بگوئیدگه در ره توحید بپوئید بپوئید
تا چند از این خاک بمیرید و بزائیدگامی بگذارید و بر افلاک بر آئید
شیخنا خیزو برون آی ز خود گامی چندجستجوئی کن و ازهم بگسل دامی چند
ساقی سخن ز مشعله طور می کندمطرب حکایت از لب منصور می کند
خوشا دردی که درمانی نداردسری کز عشق سامانی ندارد
شب دوشین که روز فرهی بودمرا در بر یکی سر و سهی بود
مهرش از دل مگو بدر نرودکه خیالش هم از نظر نرود
قاصد آمد سحرگه از بغدادخبر خوشدلی بیاران داد
می زدن در بزم نادانان ز نادانی بودبا گرانجانان سخن گفتن گرانجانی بود
شیخ و زاهد گر مرا مردود و کافر گفتهاندعذر ایشان روشن است از روی ظاهر گفتهاند
معاشران قدح نوش اگر صواب کنندبرای من که یک امشب وداع خواب کنند
نیست جز عشق را رکوع و سجودعشق هم ساجد است و هم مسجود