دفتر شعر
۳۵۷ شعر در این دفتر
ایخوش آنروزیکه شمعی بود و پروانه نبوددر مقام آشنائی حرف بیگانه نبود
هیچ می گوئی مرا دلداده ای دیوانه بودبا خیالم آشنا وز خویشتن بیگانه بود
این پایه که عقل و هنرش نام نهادندسرمایه فتح و ظفرش نام نهادند
حق بمن بنده چشم روشن دادبا صفا تر دلی ز گلشن داد
این سنگ جز به لطف تو گوهر نمیشودوین خاک جز به صنعت تو زر نمیشود
خوشا کاین خانه را ویرانه سازنددر آن ویرانه از نو خانه سازند
پیر مغان گناه مرا گر ثواب کردتبدیل سیئات بحکم کتاب کرد
کفر زلف تو عرض ایمان کردهندوی کافرم مسلمان کرد
صبح است و صبوح است بیائید بیائیدوجد است و فتوح است بیائید بیائید
میزند روز و شب جرس فریادمی رود کاروان به عشق آباد
بیا که طره تو میل شور و شر داردبیا که چهره تو جلوه دگر دارد
بنده گر سر بر آستان باشدبه اگر سر بر آسمان باشد
هردم بشارتهای دل از هاتف جان میرسدهرکس که از جان بگذرد آخر به جانان میرسد
آزار تو ایدوست دل آزار نباشدلیکن ز تو آزار سزاوار نباشد
حلقه بر هر در زدم دیدم در میخانه بوددر کفم هر سبحه کافتاد از گل پیمانه بود
شاهدی مستانه آمد زاهدی مستور شدروزنخ کم زن که بر لوح این قضا مسطور شد
ترکیم سحرگاهان، در بستر خواب آمدبا زلف پریش آمد، با حال خراب آمد
ساقی امشب گوئیا زردشت پیغمبر بودکش بدست اندر فروزان پاره اخگر بود
هردم بشارتهای جان، از هاتف دل میرسدهرکس نهد در ره قدم، آخر به منزل میرسد
عمر برآمد مرا به نیمه هفتادنیمی از عمر خویش دادم بر باد
بنقد حال شدم خاک هر چه بادا بادمگر بکوی تو روزیم در رساند باد
ترکم امشب بسرا بیخود و مدهوش آمدمست و ساغر زده چون دوش و پریدوش آمد
هر که امروز فکر فردا کردنقد خود را بنسیه سودا کرد
خوشا شراب و جوانی و می ببانگ سرودتنعمی به از این در جهان نخواهد بود