دفتر شعر
۳۵۷ شعر در این دفتر
بنویس نامه گر رقم قتل ما بودچون نقش کلک تو است همان خونبها بود
مثال مومن از مزمار گفتندبیکدم صد هزار اسرار گفتند
باغ را نوبت نشور آمدسبزه را رجعت ظهور آمد
تیره شد گیتی و هنگام طرب باز آمدمژده ای خلوتیان نوبت شب باز آمد
آمد مه خورداد که در غم نتوان بودماهی است که بی باده در غم نتوان بود
حرف ما با تو شب دوش چه بودسخن آن لب مینوش چه بود
دوش ترک مست ما با طره آشفته بودچهر گلگونش بسان سرخ گل، بشکفته بود
کفر زلف تو دگر باره مسلمانم کردکافری راهنمائی سوی ایمانم کرد
چشم مست تو مگر باز چه در سر داردترک سرمست چرا دست بخنجر دارد
لطف تو سنگ را بنظر گوهر آوردمهر تو خاک را بتجلی زر آورد
این همه آشوب و غوغا بر سر کوی تو چندکشته ها بر روی هم در حسرت روی تو چند
نگینی گر بدست جم نباشدز دست جم نگینی کم نباشد
باده نوشان بیخود از جام تواندخرقه پوشان سر خوش از نام تواند
بهار شد که جهان خرمی ز سر گیردجهان جوان شود و رونقی دگر گیرد
عشق آمد و یکباره ز خود بی خبرش کرداز زلف پریشان خود آشفته ترش کرد
میرود نیسان و میآید ایارنیمی افزون رفت از فصل بهار
نبیند روی لیلی کس در این دارچو مجنون بوسه باید زد بدیوار
بر چهره تو طره پیراسته خوشتربر روز بر افزوده ز شب کاسته خوشتر
الا تا کی حدیث از عمر و عماربزن مطرب رهی از خمر و خمار
ای گشته یک امروز تو از محفل ما دوراز دوری تو رفته ز چشم و دل ما نور
در دشت مرو بصید نخجیردر شهر بیا و صید کن شیر
چه خوش است آنکه شبی از سر شب تا بسحربا تو خسبیم بیک بالش و در یک بستر
بر خیز که خاست باد شبگیرموذن بمناره گفت تکبیر
خواجه در آرزوی عمر درازکه رسد ناگهش زمانه فراز