دفتر شعر
۳۵۷ شعر در این دفتر
شوریست عجب در سر شوریده سران بازیارب چه خبر میرسد از بیخبران باز
بر وی درازتر شود این آرزو و آزچندانکه مردمی بزید در جهان دراز
زان طره در هم دل آویززان پسته بر هم شکر ریز
گوهر خود را هویدا کن کمال این است و بسخویش را در خویش پیدا کن کمال این است و بس
خروس صبح زد سبوح و قدوسفرا کن دیده رازین خواب منحوس
نوبتی صبح فرو کوفت کوسرفت شب تیره بچهر عبوس
نه درد جوی و نه اندر هوای درمان باشهرآنچه پیر خرد گویدت بفرمان باش
گفته بودی کز پریشانی شدم چون موی خویشگشتم از آشفتگی چون طره جادوی خویش
حلقه در گوش چو دف چنگ صفت سر در پیشبزنم یا بنواز این تو و این بنده خویش
دل نبندی بچرخ و دورانشوان تهی طبل و کهنه انبانش
بدستم افتد اگر باز زلف پر شکنشپریش تر کنم از کار و بار خویشتنش
ای آفت جان و فتنه هوشوی سرو روان و چشمه نوش
تو خواجهای و منت چون غلامِ حلقهبهگوشبگیر گوش و به هر کس بخواهیام بفروش
هر چه آید ز رنج و راحت پیشنسپارم بدرد و غم دل خویش
گر دماغت تر نشد ای شیخ شهر از جام عشقبر زبان تکرار کن تا میتوانی نام عشق
چون گریزد شیخ شهر از نام عشقکی تواند نوش کرد از جام عشق
نزند دم فلک بجز دم عشقعالمی نیست غیر عالم عشق
باز رسید از یمن، نفخه زحمن عشقباز دمید از چمن، غنچه خندان عشق
نیمه از خاک و نیمه از افلاکنیمه از دیو و نیمه از املاک
رفت از عمرم ای پسر چل سالنیمه ای خواب و نیمه ای بخیال
چند از این ترهات بیحاصلگفت بیمغز و قول لاطائل
هر روز به دیدار تو آیم ز در دلبینم به رخ خوب تو نیک از نظر دل
هر چه در قرآن خدا فرموده از خمرو عسلبود از لعل لب دلجوی تو ضرب المثل
شکرلله که شدی باخبر از عالم دلاندکی با تو توان گفت کنون از غم دل