دفتر شعر
۳۵۷ شعر در این دفتر
این خواجه گر رهد ز غم و حسرت اجلشاید که نام خود بنهد حضرت اجل
گرد لعل دلفریبت کرده منزل تیره خالنام لعل تو حمیرا نام خال تو بلال
میرود اندیشه عشق تو چون جان در تنمای عجب ای جان جان یا من توئی یا تو منم
هان و هان ای بهار فضل و کمالاز وجود چنینت بخت ببال
امشب بدر پیر مغان ولوله داریمبا مغبچگان از دف و نی غلغله داریم
چنان دیوانه و بیهوش و مستمکه از مستی نمیدانم که هستم
بخاطر از کسی باری ندارمبعالم با کسی کاری ندارم
افتد که شبی از کف تو جام ستانیمچون مست شویم از لب تو کام ستانیم
ما بپای خم می سر بشکنیمتوبه را بر روی ساغر بشکنیم
مستانه باز تا در میخانه میرومبی پا و سر، بهمت مردانه میروم
تا بکی همراهی این عقل سرگردان کنمعقل را امشب بپای خم می قربان کنم
نیمه هشیاریم و یک نیم دگر مستانهایملطفی ای ساقی که ما محتاج یک پیمانهایم
خداوندا عجب شوریده رائیمچنین بیدانش و بیدل چرائیم
بجرم آنکه تو خون کرده ای دل ما رازنیم بوسه بلعل تو تا بخون آریم
بنده ام بنده ولی بیخردمخواجه با بیخردی میخردم
در این خرمن گدائی خوشه چینمگدایان دگر دائم بکینم
دوش دو بهره نرفته ز شبماز در آمد بت یاقوت لبم
ما بیخودان مست که رند و قلندریمدر آب ماهییم و در آتش سمندریم
در رود کنگ دره تنگی گرفتهایمبر طرف کوه، غار پلنگی گرفتهایم
ای خواجه با تو من سخنی مختصر کنموز سر کار خویش دلت را خبر کنم
گر تو می در خواب خوردی، ما به بیداری زنیمدر سر بازارها با ترک بازاری زنیم
زر چه باشد که نثار کف پای تو کنمکه سر آن قدر ندارد که فدای تو کنم
بتقریبی ز ما گاهی ببر ناماگر خواهی دعا گو خواه دشنام
یک بوسه زلعل لب دلجوی تو خواهمبوس دگر از نرگس جادوی تو خواهم