دفتر شعر
۳۵۷ شعر در این دفتر
ما راز نهانیم که در قلب جهانیمدر قلب جهانیم که ما راز نهانیم
از قول دوست ما بیکی مرحبا خوشیمبا یک رسالت از دم باد صبا خوشیم
چون شود سردی فزون کار می و ساغر کنمچون فزونتر گشت، می در ساغر افزونتر کنم
بتی شیرین لب اما ترشروی و تند خو دارمنگاری بدقمار و تلخگوی و جنگجو دارم
باده پیش آر که ما گوش بغوغا ندهیمنقد امروز باندیشه فردا ندهیم
با سبوی میفروشان دست بیعت داده ایممست و بیخود در خرابات مغان افتاده ایم
ما قدح جز زکف شاهد صادق نزنیمباده در بزم حریفان منافق نزنیم
گر میخری شکسته تو خود ما شکسته ایمور خسته میپذیری ما سخت خسته ایم
من بجز کار می و ساقی و ساغر نکنمدر همه عمر جز این مشغله دیگر نکنم
بار دیگر یارجویان بر در دیار آمدیمبا دو صد خواری بدین فرخنده در بار آمدیم
ما بدین درگه بامید گدائی آمدیمبنده آسا، رو بدرگاه خدائی آمدیم
بیا که روی سوی کوی میفروش کنیمبکوی میکده مانند خم، خروش کنیم
بیا یکدم بگرد دل بر آئیمدری پیدا کنیم از در درآئیم
از باده دوش سخت مخمورماز درد خمار سخت رنجورم
دیشب بیاد چشم تو بیدار بوده ایممست از خیال ساغر سرشار بوده ایم
ز آبادی به ویرانی رسیدیمز دانایی به نادانی رسیدیم
بر آن سرم که به کوی مغان سرای کنمدو سال کامل خدمت به مغ خدای کنم
بر در میخانه امشب بزم نو آئین کنمخاک ره بر هر دو چشم شیخ کوته بین کنم
روزی فتد آخر که من این دام ببرمزین ننگ برون آیم و این نام بدرم
من بشیشه درون پری دارمبهره ای از فسونگری دارم
ما فرو مانده در این ره به نخستین قدمیمبحقیقت نه وجودیم که عین عدمیم
با خراباتیان رهی دارمدر خرابات بنگهی دارم
دلی از نازکی چون شیشه دارمکه از اندیشه بس اندیشه دارم
بگشای در خانه که نره گدائیمگر تو نگشائی بشکستن بگشائیم