دفتر شعر
۳۵۷ شعر در این دفتر
خیز تا رخت از این کوی بیکسوی کنیمکار با مردم گیتی همه یک روی کنیم
من صراحی بزیر کش دارمبمی ناب وقت خوش دارم
خیز ای همدم که یکدم ناله و زاری کنیمتوبه از بدکار و از زشت کرداری کنیم
من پرستار روی و موی توامبنده بندگان کوی توام
باز از دل شیدائی، شوریده سری دارمبا دلبر رعنائی پنهان نظری دارم
ما فاطمیان سید عالی نسبستیماصل شرف استیم و کمال حسب استیم
رفتی و رخ خوب تو را سیر ندیدیماز گلشن حسن تو گلی تازه نچیدیم
در کوی دوست با غم و باشیون آمدیمبی مرحبا بدادن جان و تن آمدیم
خیال جنت الماوی نداریمامید از شاخه طوبی نداریم
اگر بگسستی از ما، غم نداریمکزین بکسیختن ما کم نداریم
یک نیمه دل را به جمال تو سپردیمیک نیمه دل را بخیال تو سپردیم
خیز ای بت شنگول و بده باده که مستیموان بزم مهیا کن و آماده که مستیم
ای بار خدا ره بسوی خویش نمایمراهی بدر خانه درویش نمایم
ز لعل دلکشت ای یارجانی مطلبی دارمسخن ناگفته از خجلت نهان زیرلبی دارم
شبی که تنگ لبت را چو جان ببر گیرمچو جان نه بلکه زجان نیز تنگ تر گیرم
ایکاش که چون موی ابر روی تو افتمچون پیچ و شکن در خم گیسوی تو افتم
با سر زلف پریش تو کشاکش دارمخاطری سخت پریشان و مشوش دارم
ما چرا سخت در این حلقه گرفتار شدیمخواب بودیم، چه افتاد که بیدار شدیم
دیوانهام دیوانهاماز عقل و دین بیگانهام
ما بسی مرحله دور و دراز آمده ایمتا کنون بر در اینخانه فراز آمده ایم
تشویش بدو زشت و کم و بیش نداریمالمنته لله که تشویش نداریم
برخیز که گرد دل درویش برآئیمدر چاره اندوه و غم خویش برآئیم
خیز که تا بر در دل ره کنیمره بسوی محفل الله کنیم
سبحه را دیشب بشیخ شهر بردم ارمغانجان و ایمان را نثار حضرت پیر مغان