دفتر شعر
۳۵۷ شعر در این دفتر
نز خدایم میتوان بگریختننز خودی نیزم توان بگسیختن
گر نیستی از عاشقان از عاشقی افسانه کنخون دل از چشمت روان نبود، اناری دانه کن
بنده را سر بر آستان بودنبهتر از پا بر آسمان بودن
جان و تن را به عشق سودا کنما و من را به عشق سودا کن
ترکانه سحر تاخته آمد بسر منشمشیر جفا آخته آمد بسرمن
وقت سحر آمد ، هله ترتیبِ سحر کن،آرایش این بزم بآئین دگر کن
شب آمد جام می را مرحبا کنسر اندیشه را از تن جدا کن
خاتم از دست اهرمن بستانخویشتن را ز ما و من بستان
در دل ویران خیال رای تو مهمانخانه مور است و بارگاه سلیمان
روز و شب بیهده با اختر خود جنگ مکنبر دل خویش فراخای جهان تنگ مکن
خدای جهان در جهان جهاننهاده بسی رازهای نهان
عیب دانشور بود با ناکسان صهبا زدندر حضور باده خواران حرف بی پروا زدن
رخ است آن یا چمن یا باغ نسرینبر است آن یاسمن یا سرو سیمین
آن لعل لب و دهان خندانمپسند چنین خموش چندان
بچنگ دیو اسیرم بدست غول زبونخدای را مددی ای دلیل راهنمون
روز ابر و ترشح باراننه سزد کرد کار هشیاران
نمیدانم چه کردی با دل منکه باز آتش زدی بر حاصل من
ای دشمن جان من و ای خیره تن منایمایه اندیشه و رنج و محن من
عید شد باده مغانه بزنباده با چنگ و با چغانه بزن
کس را مسنج جز بترازوی خویشتنو از کس مرنج نیز بجز خوی خویشتن
چندانکه زیم با دل آسوده زیم منبی فکرت و اندیشه بیهوده زیم من
نکرده ای ببر ای سرو جامه گلگونکه گشته ای ز شهیدان خویش غرقه بخون
در کفت دارم، دلی خارش بکن رارش بکنتا توانی روز و شب پیوسته آزارش بکن
امروز امیر در میخانه تویی توفریادرس نالهٔ مستانه تویی تو