دفتر شعر
۴۸ شعر در این دفتر
ای جان و سر حبیب و ایمان حبیبای درد دل حبیب و درمان حبیب
آن یک گوید که چرس و تریاک خوش استوان یک گوید فشرده تاک خوش است
آن یک گوید که چرس با بنگ خوش استو این یک گوید شراب گلرنگ خوش است
زاین خم که همیشه بی می ووارون استمیخانه عیش من چرا پر خون است
سیگار که لب بر لب تو دوخته استآتش بدلم از حسد افروخته است
آن زلف سیه که خوشه خرمن تو استچون هاله بگرد ماه، پیرامن تو است
یکعمر رهم بدیر خمار افتادکارم بکلیسیا و زنار افتاد
بنگر بنگارم که عجب میگذردجان است توئی که بلب میگذرد
عمری است که عمر به تعب میگذرداز هجر توام روز چه شب میگذرد
دیشب صنمی وعده بازارم کرددر بند دو زلف خود گرفتارم کرد
لب جز لب سیگار بدان لب نرسدهرگز کسی از لبش بمطلب نرسد
تا جامه گلگون ببرش دوخته شدآن آتش سرخ باز افروخته شد
درمیکده جامی ار بصد جان بخشندالحق که چه بی بها و ارزان بخشند
شاید، که ترا فتنه عالم نامندآشوب همه عالم و آدم نامند
می نور دل و دیده انگور بودمی آتش طور و شعله نور بود
هر کس سخنی گوید از آغاز وجوداز مطرب عشوه ساز نغمه پرداز وجود
می خور که چو نامرد خورد مرد شودوز می رخ زرد، سرخ چون ورد شود
هر شب که دو سنبل تو آشفته شوددو نرگس نیم مست تو خفته شود
هر شب که تو در بری بود آن شب عیدهر روز که بامنی بود روز سعید
خواهی قلمم بنام در کش یکبارخواهی قلمی بنامه بر کش یکبار
آن آتش طور و شعله نور بیارآنخون دل و دیده انگور بیار
آن چهره چون شیر شود همچون قیروان طره چون قیر شود همچون شیر
شد باد سحر مشک فشان عنبر بیزآن باده مشکبوی در ساغر ریز
ما را بجهان گوشه ابروی تو بسدر مزرع جان، خوشهای از موی تو بس