دفتر شعر
۴۸ شعر در این دفتر
بر گوشه طره تو آن دانه خالافتاده بچین نافه ای از ناف غزال
گر چرخ دهد بال و پرت هیچ مبالور بشکند او بال و پرت هیچ منال
یکچند بکوی میفروشان بودمیکچند ز جمع خرقه پوشان بودم
من باده اگر خورم حکیمانه خوردمبا مردم هوشیار و فرزانه خورم
زلفت فتد ار بکف پریشش سازمآشفته چو حال دل خویشش سازم
میخواست دلت که بیدل و دین باشمبیعقل و وفا و هوش و تمکین باشم
سر در سر سودای جهان میباشمبیهوده پی سود و زیان میباشم
قربان تو و طبع ملول تو شومقربان تو و رد و قبول تو شوم
از تابش آفتاب بیتاب شدیموز آتش گرمای نجف آب شدیم
یک چند پی شیخ مناجات شدیمیک چند پی پیر خرابات شدیم
چندی پی کارهای بیهوده شدیمتا از همه کار، سخت فرسوده شدیم
ما سر همه در خوردن و خفتن داریمکی پای سلوک و راه رفتن داریم
ما با تو یکی جان بدرون دو تنیمیا همچو یکی تن بدو تا پیرهنیم
رسوای سر کوچه و بازارم کنچندانکه همی توانی، آزارم کن
ایجان جهان حبیب را قهر مکنرسوای جهان و شهره شهر مکن
آن سنبل و گل بهم در آمیخته بینزان چشم، هزار فتنه انگیخته بین
ای سنبل تو همیشه تاب آلودهوی نرگس تو همیشه خواب آلوده
از اهل خراسان سخن خیر مگوآدم رخ و دیو شکل و اهریمن خو
عید است و ببر کرده همه جامه نومن جامه بجام باده بنهاده گرو
جامی و حریفی دو و بزم طربیعناب لب بتی و بیت العنبی
تا چند بتا تو سرکشی خو داریتا کی جانا گره بر ابر و داری
آن به که شراب را حکیمانه خوریهر روز باندازه دو پیمانه خوری
تا چند بیاد گل و سنبل باشیآن به که خراب از قدح مل باشی
در کعبه و در دیر مرایار توئیمقصود من از سبحه و زنار توئی