دفتر شعر
۴۰ شعر در این دفتر
به گل گفت تاک ای تو اندر چمنچو شیرین وما جملگی کوهکن
بگفتا گل ای تاک نیکو سرشتکه هرجا توئی باشد آنجا بهشت
به گل گفت تاک ای گل نازنینکه وام از تو بگرفته بو مشک چین
بگفتا گل ای تاک روی چمنسیه گشته در پیش چشمان من
بگفتا به گل تاک از روی مهرکه ای عنبرین بوی پاکیزه چهر
شبی یاد دارم که پروانه ایدرآمد ز درهمچو دیوانه ای
جوانی که بود از می جهل مستبزد سنگ وپای سگی را شکست
ز بس گل ز بلبل بد اندوهناکطلب کرد حاجت ز یزدان پاک
سحر پیشتر ز انکه از کوهسارشود چهر مهر منیر آشکار
چو گل رفت از باغ گل های باغبه دلها نهادند چون لاله داغ
چوگل رفت از صحن گلشن بروندل بلبل از درد شد غرق خون
مرا حیرت از عشق بلبل بودکه حیوان چنین عاشق گل بود
به مظلوم ظلمی که ظالم کندکجا خودبردجان وسالم کند
یکی خواست کز گل بگیرد گلابگل افکنددر دیگ وبر رویش آب
خدایا بزرگی تو داری و بسنباشد به غیر از تو کس دادرس
الهی به حق نبی و ولیبه جاه محمد (ص) به قرب علی