دفتر شعر
۴۰ شعر در این دفتر
این نسخه ز گفته بلند اقبال استمطبوع وپسندیده اهل حال است
هزارن سلام وهزاران درودز ما بر رسول خدای ودود
زبان ها به وصف علی الکن استنه الکن همی این زبان من است
بهار آمد و رفت فصل خزانجهان بازگردید از سر جوان
پس از فرودین آمد اردیبهشتگلستان ز گل گشت رشک بهشت
چوگل خیمه زن گشت در صحن باغبر بلبل آمد پی مژده زاغ
دل بلبل از وصل گل شاد شدزقید غم وغصه آزاد شد
چو آشفته بلبل شد از گل خبرکه در باغ بنشسته با کر و فر
به بلبل بیفتاد چون چشم گلهمی ریخت برچهر خون چشم گل
گل از بلبل از بس که در خنده شدز خود بلبل زار شرمنده شد
اگر درحقیقت کسی عاشق استبه عذرا عذاری دلش وامق است
چنان بلبل ازحرف گل رنجه شدکه گفتی گرفتار اشکنجه شد
به بلبل چنین گفت پس فاختهکه ای پیش گل جان ودل باخته
اگر دلبری هست سرومن استکه با من شب وروز در گلشن است
چو بشنید از فاخته این سخنسیه گشت در چشم بلبل چمن
به بلبل چنین گفت گل درجوابکه ای واله از ناله ات شیخ وشاب
چوبشنید بلبل زگل این سخنتوگوئی که روحش برون شد زتن
ز گل بلبل این بی وفائی چو دیدبرفت از بر گل به کنجی خزید
چو بلبل ز تاک این تفقد بدیدیکی آه سرد از جگر برکشید
به بلبل نصیحت کنان گفت تاککه گشتم ز کار تو اندوهناک
به آه و فغان گفت بلبل به تاکمشوازمن وکارم اندوهناک
به بلبل چنین پاسخ آمد ز تاککه خود را مکن از غم دل هلاک
به گل گفت تاک ای گل تازه روکه شرمنده است از تو عنبر ز بو
به تاک این چنین گفت گل در جوابکه ای از تو غمگین دلان کامیاب