دفتر شعر
۴۱ شعر در این دفتر
حمد بی حد و ثنای بی عددهست شایان خداوند احد
چونکه گفتی او خداوند است و بسپیرو احکام او می باش وبس
اگر پهلوانی ومرددغابه کشتی بر پهلوانان درآ
به همسایگان بذل وا حسان نماکز احسان بر آنها شوی کدخدا
ضبط کن سه عضوخود را در سه جاتا به رنج وغم نگردی مبتلا
مگرنه حدیث از رسول خداستکه غیبت گناهش بتر از زناست
اگر خانه می خواهی از بهر زیستدر اول نگه کن که همسایه کیست
ای که مغروری به جاه ومال خوددل نسوزانی چرا بر حال خود
کسانی که قانع به نان جو اندبه تخت قناعت چوکیخسرواند
کن احسان که انسان عبیدت شوداگر روز قتل است عیدت شود
مپندار جسم تو چون خاک شدزلوح جهان اسم تو پاک شد
دلا حاجت خود بردوست برکه مأیوسی آرد زجای دگر
بتر ازطمع نیست در روزگارطمع مردرا میکند خوا روزار
کسی را که ایزد نماید امیربباید شود دستگیر فقیر
مکن شاعری را شعار ای پسرکه ترسم شوی ز این هنر دربه در
به پیری تو را نیست گر سیم و زربه جز مردنت چاره نبود دگر
چو خواهی که براسب گردی سوارابر زیر ران اسب کوچک میار
شدی چون ز یزدان خبردار پساطاعت کن احکام او را و بس
با دلی پرجوش وجانی پرخروشدوش رفتم تا به کوی می فروش
سروشی مرا گفت روزی به گوشکه ازبهر روزی مخورغم مکوش
مخور می و گر میخوری کم بنوشکه ماندبرایت به جا عقل و هوش
دروغ ای برادر ندارد فروغبکن تا توانی حذر از دروغ
مشو هرگز از مردن اندیشناککه هست از پی زندگانی هلاک
با کسی بد مکن مشو غافلاز مکافات هستی ارعاقل