دفتر شعر
۴۱ شعر در این دفتر
اگر کس خورد زخم خار نخیلبه است ار خورد نان زخوان بخیل
ز خلق جهان سخت رنجیده امبدی ها از ایشان ز بس دیده ام
پیرهن باری گران باشد به تن«بگذر از تن تا نخواهی پیرهن»
بنام خدا رو به هر کار کنخدا را به یکتایی اقرار کن
نظرکن به هر صبح بر کهترانکه تا خویش را بینی از مهتران
هم تخم نیکی نشان درجهانکه نیکی تو را حاصل آید از آن
چونیک وبد آید برت درجهاننه زاین شو غمین ونه دلشاد از آن
به غم صبر کن بیقراری مکنبه رخ اشک از دیده جاری مکن
ز سرتا به پا خویش را هوش کنمنت آنچه گویم چو در گوش کن
به کار نماز آی و سستی مکنبه طاعات تندی وچستی مکن
بود تحفه ای از خدا میهمانچودر پیشت آید بشوشادمان
بشو با پدر مادرت آنچنانکه خواهی ز فرزند خود درجهان
وفا و صفائی مجو از زنانکه هستند رهزن تر از رهزنان
نپرسند تا از تو چیزی مگوکه ماند برایت به جا آبرو
تو با دوست هم راز خود را مگوکه تا دشمن آگه نگردد از او
هر آنکس که دارای سیم آمدهدلش فارغ از رنج و بیم آمده
موافق شو و یار با هر گروهکه گردد شکوه توبرتر ز کوه