دفتر شعر
۵۱ شعر در این دفتر
انبار دار صاحب دیوان کشیده تیغخون ریزد از خلایق وباکش نه از خدا
خدا به ظلم نه راضی و بنده ظلم کندرضای بنده چرا برده از رضای خدا
نصیر الملک چون از این جهان رفتنصیر الملک دیگر گشت پیدا
تو ببین کآسمان کج گردشبه که محتاج می کندما را
صاحب دیوان وحکمرانی در فارسشاه غضب کرده است کشورجم را
دور کن از خویشتن حرص و طمعگر بخواهی آبروی خویش را
ای صبا رو ز من اندر بر مجدالشّعراگو که ای از همه صاحب نظران بهترکا
ز اقربا ومالها ای دل مشو شادان که هستاقربایت عقربان ومالهایت مارها
به خداوند آسمان وزمینکه دلم سیر گشته از دنیا
مرده ای را به راه می بردندیادم آمد که مردنی هم هست
یکی مور برد از ملخ تحفه رانیبه پیش سلیمان به آن جاه و حشمت
قوام هیچ ندارد به دلمروت ورحمگمانش اینکه خداوندگار درخواب است
آن یکی گیرد زنی از بهر مالو آن دگر کس زآنکه صاحب عزت است
درحیرتم زحال قوام وز کار چرخروباه لنگ بین که چه سان شیر گشته است
دید روباهی که روباهی دگرمی دود گفت ای برادر حال چیست
حقایق نگار آمد از کربلابه کوری چشم هر آنکس عدوست
تا نبینم تا به من ثابت نگردد چیزهابا کسم ز اقرار وز انکار صلح و جنگ نیست
سینه باشد صد در لفظ عربصدر دیوانخانه ماهست پشت
نه کسی رحم دیده در دل تونه ز دست تو بخشش و برکت
تا به دست دوست دادم اختیار خویش اردل مرا غمگین نه از هجر است و نه از وصل شاد
بگو به صاحب دیوان که صاحب ایمان شوگمان مکن که برد گندم آنکه جوکارد
خدای داده ولی بنده سد راه شدهکه آنچه داده خداوند ما به ما نرسد
آنکه منکر گشت در حق علی منگر بدومنکر ومنگر چو در تجنیس تام افتاده اند
کو مشیرالملک تا بیندچه سانمردمان از ارث او عشرت کنند