دفتر شعر
۵۱ شعر در این دفتر
چار حرف است نام دلبر منکاول و سیمش چهار بود
آخر کار چون بود مردناین چنینت چرا غرور بود
ببین که معتمدالدوله میرود از فارسبه فارس صاحب دیوان به جای او آید
مشورت کردم از خرد که نهمبا دل خسته گام در گلزار
ای امیری که چون تو در بخششنیست در زیر گنبد دوار
آنچنان تنگ گشته دل به برمکه اگر یابد آگهی دلدار
سه رسدکرده پریشانی عالم را چرخدو به من داده یکی را به خم طره یار
رفیق خوب به است از برادر وفرزنداگر به دست تو آید چوجان عزیزش دار
ای برادر مجوی از دونانغیر بخل و طمع صفات دگر
نام دلبر چهار حرف بودکه سه حرفش یکی بود به نظر
اسم اعظم که خلق می گویندکس نمیداند و بودمستور
رحم وانصاف درمیانه خلقگشته چون پای مار و دیده مور
صاحب دیوان به فارس آمده حاکمنام نباید برد ز فارس دگر کس
هر که را روزی فراخ آید به دهرهیچ باکش نیست اندر تنگ سال
سیم خالص عیار هم گاهیمی نهندش به امتحان در قال
خونین جگرم ز گردش چرخافسرده دلم ز دور ایام
دلکی دارم وزهر طرفشمی برد دلبری و دلشادم
آوخ آوخ که قدردانی نیستتا هنرهای خویش بشمارم
گرچه به ملک سخنوری شهم اماغیر طلبکارها سپاه ندارم
نبود در همه روی زمین چو کشور فارسبه ملک فارس نبودند گر مشیر و قوام
کاش با تو آسمان میکرد یک کار از دو صورتچار روزی بلکه من آسوده در کنجی نشینم
هر صفاتی که هست ایزد راهمه اندر علی بود پنهان
نیست از جان و دل عزیزتریخواستم پیشکش کنم دل و جان
ای رخت چون گل از لطافت و لونآرزوی دلم توئی به دو کون