دفتر شعر
۴۸ شعر در این دفتر
یک عمر به سر بردیم، با ناله و افغانهاما در سر کوی دوست، بلبل به گلستانها
تا ز خاک مقدمت کردیم روشن دیده راچشم ما حاجت ندارد سرمهٔ ساییده را
ندهد دست اگر دولت دیدار مراآخرالامر کشد دوری دلدار مرا
جلوه گر خواهی چو در آئینه روی خویش رادر ضمیر ما ببین روی نکوی خویش را
از چه بر دنیا و اهلش اتکا باشد مرا؟نیستم اعمی که حاجت بر عصا باشد مرا
دو چشم مست تو، بیمِی، خرابتر ز من استچنان که طالع خوابیده، خوابتر ز من است
آنکه چون آئینه نبود محو رخسار تو کیست؟و آنکه چون طوطی ندارد شوق گفتار تو کیست؟
رخ تو، آینه دار جمال جانان استکه حسن شهرت گل شاهد گلستان است
دیدم چو باغ دل را، بی عارضت صفا نیستگل گفتمت ولیکن گل چون تو بیوفا نیست
مفتیان شهر را گر چشم ظاهر روشن استما ارادت پیشه گان، را چشم خاطر روشن است
در آ، به بزم محبت که هر چه هست، اینجاستمقام وحدت مردان حق پرست، اینجاست
عاشقی کار طفل یکشبه نیستحسن عشق این بود که ملعبه نیست
درد سر هجر از سر ما، کم شدنی نیستآنگونه که وصل تو، فراهم شدنی نیست
هر که آمد در جهان پست و رفترشتهٔ الفت ز ما بگسست و رفت
یار رقیب دیده، سزایش ندیدن استدندان کرم خورده، علاجش کشیدن است
سرکشی چندان که از تقدیر کردن مشکل استکار با یاران بیتدبیر کردن مشکل است
هر کجا هست دل آزار، دل زاری هستپای مگذار در آنجا که دل آزاری هست
چه شد که کشور ما وادی خموشان است؟مگر که پنبه به گوش سخننیوشان است؟
آن چشم مست را که دو صد چشم در پی استهر فتنهای که هست به زیر سر وی است
ز آن پیشتر، که چرخ گشاید کتاب صبحبرخیز و باش منتظر فتح باب صبح
از بس که آفریده گلت را خدا ملیحپا تا به سر ملیحی و سر تا به پا ملیح
در گلشنی که از گل رویت سخن رودما را ز سر هوای گل و یاسمن رود
به قصدم ز ابرو و مژگان بتی تیر و کمان داردتو گوئی نیم جانی بر من بیدل گمان دارد
در جهان زاغ اگر دعوی شهباز کندمشت خود را بر مرغان چمن باز کند