دفتر شعر
۴۸ شعر در این دفتر
شب به اشک چشم من او را نگاه افتاده بودگوییا بر آب دریا عکس ماه، افتاده بود
گر به دل آتش عشق تو شررها داردهمچنان نالهٔ من نیز اثرها دارد
چون همدم اغیار منافق نتوان بوددور از بر یاران موافق نتوان بود
به حکم آنکه نادان همسر دانا نخواهد شدبرابر قطرهٔ ناچیز با دریا نخواهد شد
گر دل آیینه رویت را مجسم میکندجلوهگاهی از صفای دل فراهم میکند
عاشق صادق ای جوان، بند هوس نمیشودطایر قدس آشیان، صید مگس نمیشود
ز خاک تا که گل و ضیمران برآمدهاندبه یاد روی تو در گلسِتان برآمدهاند
ای دل ز قید هستی، آزاد بود بایددر فقر و تنگدستی، دلشاد بود باید
هرچه میگردد سر زلف تو لرزان بیشترمیشود جمعیت دلها پریشان بیشتر
دلا یکدم برآور ناله ای مانند چنگ آخرکه شاید دامن مقصود را آری به چنگ آخر
ای ساحت قدس همدان، ای چمن عشقجان برخی خاک تو، که هستی وطن عشق
بیا، که دیده گذارم تو را بجای قدمخوش آمدی و گل آورده ای، صفای قدم
هر زمان یاد از شکنج زلف جانان میکنموقت خود را صرف افکار پریشان میکنم
ز دوری تو، ملالی که داشتم، دارمدلم فسرده و حالی که داشتم، دارم
خرم آن روز که بودیم من و او با همکرده بودیم به سانِ تن و جان خو با هم
تا شد سرم ز آتش سودا گرمهمواره باشدم دم گویا گرم
تو را گر هست واجب بهر قتل من کمر بستنمرا ممکن نمیباشد ز رخسارت نظر بستن
بی سبب نیست که تنگ است دل غافل مندستبردی زده آن غنچه دهان بر دل من
صلح در هر جا نهد پا، میرود جنگ از میاننام هر جا حکمفرما شد، رود ننگ از میان
تو را گفتم که همچون جان شیرین، همدمم باشینه با اغیار بنشینی و سر بار غمم باشی
در این زمانه نخواهم شد آشنای کسیچرا که رنگ ندارد برم حنای کسی
دیشب، مَهِ من! انجمن آرای که بودی؟خلقی به تو مجنون و، تو لیلای که بودی؟
اگر فکر دل زاری نکردیبه عمر خویشتن، کاری نکردی
تا ز نور معرفت در دل صفا را ننگریجلوهٔ آیینهٔ گیتی نما را ننگری