دفتر شعر
۴۶ شعر در این دفتر
تا که خدایی کند خدای محمّد (ص)دست من و دامن ولای محمّد (ص)
روزگار از نکهت زلف نگارم عنبرین شدگیتی از عکس رخش رشک نگارستان چین شد
حلقه ی گیسوی آن شه عروة الوثقای دین شدطُرّه ی نیکوی او حبل المتینی بس متین شد
ساقی بریز باده مرا، هی به ساغراهی شعله زن به جانم وهی بر دل آذرا
ای با، قدم حدوث وجود تو همسراوی صادر نُخست تویی اصل مصدرا
اگر مطرب آهنگ دیگر نمی زدچو نی بر دل و جانم آذر نمی زد
علی گر، ز الاّ عَلَم بر نمی زدبه جز حرف لا از کسی سر نمی زد
ساقی به وصف لعل تو تا، می زنیم دمما را، بریز باده به پیمانه دمبدم
ای دلا منزل فراتر، بر کن از این خاکدانغیر قُرب دوست دیگر هرچه باشد خاکدان
سقاک الله ای ساقی نیک منظربده می چه می زان می روح پرور
بازم آمد عشق یار، آهسته برزد حلقه بردرتا، به رویش در گشودم بر گرفتم تنگ در بر
چون ز تأثیر حمل تر، شد دماغ روزگارعطسه یی برزد زمین بیرون شد از مغزش بخار
چون در آید حیدر کرّار، اندر کار زارآن زمان معلوم گردد قدرت پروردگار
چه شود، زراه وفا اگرنظری به جانب ما کنی
ساقیا بیا ز آفتاب میمی نما تو هی ذرّه پروری
از هلال عید دوش ابرو کمان کرد آسمانتا به ابروی تو ماند کج کمان کرد آسمان
دختر طبعم از سخن رشته به گوهر آوردبهر طراز مدحت دخت پیمبر آورد
نه هرکس شد مسلمان می توان گفتش که سلمان شدکز اوّل بایدش سلمان شد و آنگه مسلمان شد
شهی کز آستینش آشکارا دست یزدان شدبه خاک آستانش حضرت جبریل دربان شد
بهار است و کند جا، هرکسی در طرف صحرایینئی از بلبلی کمتر در افکن شور و غوغایی
الا، نطقم نطاق شعر بست اکنون چو جوزاییکه طالع شد زشرق طبع هر شعری چو شعرایی
به هر دیار که زد عشق خیمه ی اجلالبرای امن و سلامت دگر نماند مجال
عاشق آن باشد که چون سودا کند یکجا کندهر دو عالم با سر یک موی او سودا کند
همچو احمد سیر در قوسین و اوادنی کندکنج زندان را «فسبحان الذی اسری» کند