دفتر شعر
۴۶ شعر در این دفتر
جمال آن پری بی پرده تا از پرده پیدا شدمرا، راز نهان از پرده ی جان آشکارا شد
شهنشاهی که مرآت مثال الله علیا شدجمال ایزدی از نور روی او هویدا شد
ای صبا سوی خراسان از نجف می کن گذاربوسه زن بر خاک آن سامان به عجز و اِنکسار
ای منبع فتوّت و ای معدن کرمبادا، سلام حق به جناب تو دمبدم
ای خاک طوس چشم مرا، توتیا توییماییم دردمند و سراسر، دوا تویی
ای آنکه در طریق هدی رهنما توییبر جنّ و انس رهبر و میر هدی تویی
نمود خور چو رُخ اندر نقاب شب پنهانمفاد سوره ی واللّیل شد زمین و زمان
چو گشت رایت دارای روزگار عیانسپاه ظلمت شب منهزم شد از میدان
نمی دانم چه بر سر خامه ی عنبر فشان داردکه خواهد سرّی از اسرار پنهانی عیان دارد
امید راستی از چرخ کجمدار مداربه راستان بود از کین به کجرویش مدار
شها تو ماهی و مهرت به دل گرفته قراربه بندگیّ تو دارم من از ازل اقرار
سمند کین چو بتازی به رزم حیدروارزمین به چرخ برین برشود بسان غبار
طبعم به هر ترانه نوای دگر زندعشّاق وار، برصف خوف و خطر زند
عبّاس اگر که دست به شمشیر بر زندیکباره شعله بر همه ی خشک و تر زند
طبع شرر فشانم ار شعله ی آذر آوردبلبل نطقم از کجا طبع سمندر آورد
خواهد اگر، به جلوه آن روی منوّر آوردآینه ی جمال خورشید مکدّر آورد
باز این سرِ سودایی ام با عشق همسر آمدهشور جوانی را نگر پیرانه بر سر آمده
کسی کو با بتی شیرین زبان همراز و همدم شدبه غیر از حرف او از هرچه لب بربست و ابکم شد
به حکم شاه دین بر کوفه رفتن چون مصمّم شدبساط خرّمی برچیده و ماتم فراهم شد
زبان خامه در این داستان بود الکنوگرنه دادمی اندر زمانه داد سخن
آل پیغمبر که ایشان نور حق را مظهرندباعث ایجاد عالم شافعان محشرند
باز از نو خامه همچون نی نوا سر می کندیا حدیث نینوا را زیب دفتر می کند