دفتر شعر
۲۸ شعر در این دفتر
در کربلا چو محشر کبری شد آشکارگشتند دوزخیّ و بهشتی به هم دچار
میزان حُسن و عشق چو با هم قرین فتادسهم بلای او به امام مبین فتاد
چون کاروان عشق به دشت بلا گذشتافکند بار عشق در آنجا ز جا گذشت
شیران کارزار و امیران روزگارعبّاس و عون و جعفر و عثمان نامدار
بر زخمهای پیکرت ار، اشک مرهم استپس گریه تا به حشر برآن زخمها کم است
بیا به دانه ی اشک این زمان معامله کنبه ماتم شه دین پای دل پر آبله کن
عشق آن بود، که از تو تویی را به در کندویرانه ی وجود تو زیر و زبر کند
چون شهسوار عشق به دست بلا رسیدبر، وی ز دوست تهنیت و مرحبا رسید
ای خاک کربلا تو به از مشک و عنبریازهر چه گویمت تو از آن چیز برتری
ای کرب و بلا منزل جانان من استییعنی تو مقام شه گل پیرهن استی
ای خاک کربلا تو بهشت برین شدیزآنرو که جای خسرو دنیا و دین شدی
ای شهیدی که نشاید غمت ازیاد رودگرچه این خاک وجودم همه بر باد رود
دگر چو نوبت آن کودک صغیر آمدز چرخ پیر خروش ملک به زیر آمد
شمر لعین چو خنجر کین از کمر کشیدجبریل مضطرب زجگر نعره بر کشید
می بود واجب ار، که کسی را چنین کشندممکن نمی شدی که به این ظلم و کین کشند
ای خون پاک از همه چیزی تو برتریزان برتری که خون خداوند اکبری
آه از دمی که رو به ره آورد کاروانبر هفتم آسمان شد از آن کاروان فغان
آن کشته یی که نیست جزایی برای اوغیر از خدای او که بود خونبهای او
در ماتم شهی که سرش از جفا برندرخت عزا رواست ز سر تا به پا برند
دست قضا چو خون حسین ریخت بر زمینآندم قدر، ز روی نبی گشت شرمگین
هر دُرّ اشک کز غم آن تاجدار نیستدر پیش اهل نظر آبدار نیست
هفتاد تن ز عشق چو از پا در اوفتادپس قرعه اش به نام علی اکبر اوفتاد
از روزگار داد و فغان ز احتساب اوفریاد از تطاول و از انقلاب او
چرا فتاده ای، ای نخل نورسیده ی منسرور سینه ی لیلا و نور دیده ی من