دفتر شعر
۷۱۱ شعر در این دفتر
الهی فیضِ مشرب ده که دلگیرم ز مذهبهانمیدانم چه میخوانند این طفلان به مکتبها
تا شفیع خویش کردم صاحب معراج راسر به استغنا برآوردم دل محتاج را
هرزه کمر نبستهام کینة روزگار رایاور خویش کردهام صاحب ذوالفقار را
لبریزِ شکوه شد دل حسرتپرست ماکو طرف دامنی که بیفتد به دست ما!
عشق آمده آتش زده در نیک و بد ماای دامن ارباب ملامت مدد ما
خاک شد تا در ره او جسم غم پرورد مانازها بر دیدة افلاک دارد گرد ما
تدبیر ماست در گرو عقل پیر مامعلوم تا کجا برسد زور تیر ما
گفتهای: بیدار باید عاشق دیدار ماپاس این حرف تو دارد دیدهٔ بیدار ما
جز داغ سینه گل نکند در بهار مااز جوی شعله آب خورد لالهزار ما
کرد جا داغ جنون باز ز نو بر سر ماسایه افکند دگر بر سر ما اختر ما
ای غایب از نظر که تویی مست ناز مابادا فدای ناز تو عمر نیاز ما
ناید به دراز سینه ز تنگی نفس ماای ناله بیا دود برآر از قفس ما
بیجا نبود سعی فلک در هلاک ماخورشید گرده میکند از خاک پاک ما
پُر است یاد تو در کنج دیده و دل ماحشمنشین خیال تو شد منازل ما
آیینة هر لاله عذارست دل ماخوش در بدر از جلوة یارست دل ما
گر مستییی ز لعل بتان میکنیم مادر مستی شراب نهان میکنیم ما
آتش چکد چو آب ز طرز بیان ماگویی که شعلهایست زبان در دهان ما
ای تشنه تیغ ابروی نازت به خون ماخطِّ خوش تو سرخط مشق جنون ما
مشق شوخی میکند طفلی به قصد جان مابادهای در غوره دارد ساقی دوران ما
غصّه را دل نگشاید به جز از سینة ماتیرگی روی نبیند جز از آیینة ما
بسکه افسردگی از هجر تو شد پیشة ماکان یاقوت بود بیتو رگ و ریشة ما
کارگر نیست به غم تیشة اندیشة ماخورد ای کاش همان بر سر ما تیشة ما
گفتهای بیدار باید عاشق دیدار ماپاس این حرف تو دارد دیدة بیدار ما
کشت ما را تغافل یار بیپروای مابا وجود این دیت میخواهد از ماوای ما