دفتر شعر
۷۱۱ شعر در این دفتر
وصل شد باعث جدایی ماخصم ما گشت آشنایی ما
بر وضع افلاک ای پسر کم تکیه کن در کارهادر راه سیلاب فنا پستند این دیوارها
تا تو افکندی به دولت سایه بر گلزارهابلبلان را در ترنّم سوده شد منقارها
نفی قیل و قال کم کن ای که خواهی حالهاحالها مغزست و بر وی پرده قیل و قالها
الا یا ایّها السّاقی ادر کأساً و ناولهاکه اقبال تو آسان کرد بر ما حلّ مشکلها
کجا شد آن نمکپاشی به زخم از همزبانیهانهان در هر نگه صد لطف و ظاهر سرگرانیها
یک جهان بر هم زدم کز جمله بگزیدم تو رامن چه میکردم به عالم گر نمیدیدم تو را
صلای میزنم امروز مهوش خود رابه دست خویش برافروزم آتش خود را
چو جوهر بر دم شمشیر او دادم دل خود رابه یمن تیغ او آخر گشودم مشکل خود را
به ناز و غمزه خود آموختم جانانهٔ خود رابه دامن تیز کردم آتش پروانهٔ خود را
تمنّای تو جان اندر تن آرد نقش دیبا رالب لعل تو بر لب آورد جان مسیحا را
نکرد ناخن تدبیر اثر دل ما رامگر خدنگ تو بگشاید این معمّا را
خوی کرده و نشانده بر آتش گلاب راآه این چه آتش است که میسوزد آب را
کی میدهم به جنس دوا نقد درد را!سودا به خونِ می نکنم رنگ زرد را
پنجه میبازد خرد آن دست چوگانباز رادست میبوسد هنر آن شست تیرانداز را
تا ز دمسردان نگه دارم چراغ خویش راچون فلک شب واکنم دکان داغ خویش را
چنان سودای او بر خویشتن پیچاند آتش راکه دود رفته در سر باز میگرداند آتش را
سخن از خود رود چون گرد سر گردد زبانش راتبسّم آب میگردد چو میبوسد دهانش را
نمود از پرده رخ یارم نمیخواهم دلایل رابیا از پیش من ای گریه بردار این رسایل را
کم گیر بهر حادثه عقل کفیل رابستن به مشت خس نتوان رود نیل را
منم که کردهام الماس نشئه مرهم رابه مرگ عیش سیهپوش داغ ماتم را
کتابت کی تواند داد داد بیقراران راسحاب خشک حسرت میدهد مشتاق باران را
چه حاجت است به شمع و چراغ مستان راپیاله چشم و چراغ است میپرستان را
ز پس افتادگان عرض نیازی پیشوایان راکه دشوارست قطع وادی این فرسوده پایان را