دفتر شعر
۷۱۱ شعر در این دفتر
ز من منّت بود سرو و سمن رابه خون دیده پروردم چمن را
نمیدانم چه آیین است کافر کجکلاهان راکه شیر دایه پندارند خون بیگناهان را
گر کشم بر رخ دریا مژة پرخون راغوطهها در عرق شرم دهم جیحون را
نمیپوشد چو خورشید آن پری از هیچ کس رو رانگه دارد خدا از فتنههای چشم بد او را
بستم ز چارگوشة عالم نگاه راتا دیدم آن دو گوشة چشم سیاه را
از بیم دریا کی کنم ترک این ره کوتاه رامن خود به امّید خطر خوش کردهام این راه را
سایه زلفت به سر شمشاد سازد شانه راسبز در آتش کند اقبال خالت دانه را
گر نهان سازم غم عشقت چه سازم ناله راتب اگر پوشیده ماند چون کنم تب خاله را
ای کرده سرمه از ناز چشم غزالهها راعکست برشته در حسن رخسار لالهها را
بیا ساقیّ و آتش در زن این زهد ریائی راچو زاهد تا به کی سازم بت خود پارسایی را
جدا از دوستان در مرگ میبینم رهائی رابراندازد خدا بنیاد ایّام جدایی را
عشق چو پرده بر درد حسن کرشمهزای راپر کند از شکوه شه آینة گدای را
مصوّرگونه از رویت دهد حسن مثالی رامهندس نسخه زابرویت برد شکل هلالی را
کردند پردة رخ دلدار شیشه راافتاده است کار و عجب کار شیشه را
از گریه خلاصی نبود چشم ترم راکردند بحل بر مژه خون جگرم را
این قدر آب هوس بستن به جوی دل چرامیکنی ای دانه استعداد را باطل چرا
رویش که هست رنگ ز رخسار مه رباما را ازوست چهرة رنگین چو کهربا
من و کویی که کس را نیست جز عشرت به یاد آنجاتوان در خاکبازی یافت اکسیر مراد آنجا
رواج بیدلان از مهر دلداران شود پیداکه قدر و قیمت یاران هم از یاران شود پیدا
جنون تکلیف کوه و دشت و صحرا میکند ما رااگر تن دردهیم آخر که پیدا میکند ما را؟
نه سامان سفر باشد نه سودای حضر ما راتو ای باد صبا هر جا که میخواهی ببر ما را
تا حلقه نبد زلف بت مهوش ما رازنجیر چه میکرد دل سرکش ما را
الهی آب و رنگ شعله ده مشت گل ما رانمکزار تبسّم کن لب زخم دل ما را
تو ای بلبل گهی از نالة خود شاد کن ما رااگر از ناله وامانی دمی فریاد کن ما را