دفتر شعر
۷۱۱ شعر در این دفتر
مستی مدام جام هوس میدهد مراگر دم زنم به دست عسس میدهد مرا
چو کرد خاک ره یار روزگار مرابه چشم عالمیان داد اعتبار مرا
بیتپش آرام کی باشد دل زار مراذوق جستن زنده دارد نبض بیمار مرا
از ناتوانی میکشد دوش نفس بار مراهر شب نسیمی میبرد آشفته دستار مرا
دل میکشد به لالة راغ دگر مرادیوانه میکند گل باغ دگر مرا
باز دارد عشق در آغوش بیهوشی مراغم مهیّا میکند اسباب مدهوشی مرا
دل به زلفش میکشد آشفته سامانی مرامی:ند تکلیف هندستان پریشانی مرا
ها مژده که جانانه خرامید به صحرابا شیشه و پیمانه خرامید به صحرا
چهرة صاف بلا زلف سیه فام بلاکی کند عیش کسی، صبح بلا، شام بلا
چو دادند اختیار کل قضا راغم دوران حوالت کرد ما را
ز روح باده صد ره گرچه خالی شد تن میناولی دست هوس کوته نشد از گردن مینا
به گلستان چو روی گل شود از روی تو آببرفروزی چو رخ، آتش شود از خوی تو آب
بنشین که بیرخ تو ندارم قرار و تابعمر عزیز من چه به رفتن کنی شتاب!
عُجْب در مستی ندارد هیچ فرقی با شرابمن نمیدانم چرا بدنام شد تنها شراب!
همین نه مرهم دلهای خسته است شرابکه مومیایی رنگ شکسته است شراب
دلم از غصّه رنجورست امشبزتن آسایشم دورست امشب
بیلبت ساغر می آب ندارد امشبشمع در مجلس ما تاب ندارد امشب
نگه نکرده گذشتی ز من به ناز امشبشدم ز ناز تو شرمندة نیاز امشب
جان فدا کردم که تا شد وصل او یک دم نصیبعمر جاویدست میگردد کسی را کم نصیب
زلف را با تیرهبختی شد رخ جانان نصیبپُر عجب نبود که کافر را شود ایمان نصیب
گر برین قامت فزاید جلوة آن دلفریببر سر بازار محشر وعدة ما و شکیب
غنچه را از حسرت لعل تو دل در بر بسوخترشک یاقوت لبت خون در رگ گوهر بسوخت
امشب ز فرقت تو دلم چون چراغ سوختدر خون نشست گریه ازین درد و داغ سوخت
اگرچه شعلة حسنت تمام عالم سوختبه مهربانی من در جهان کسی کم سوخت