دفتر شعر
۷۱۱ شعر در این دفتر
پیشهٔ ما عشق و رندی کار ماستنیکنامی ننگ ما و عار ماست
دل بد مکن ز همدمی غم که آشناستوز کاو کاو درد مزن دم که آشناست
ما به این بیاعتباری چرخ سرگردان ماستبا هزاران دیده هر شب آسمان حیران ماست
گلِ بیرنگِ عشق چیدة ماستساغر زهر غم کشیدة ماست
در عشق تو ناله پیشة ماستگریه ورد همیشة ماست
جلوة قد تو از چاک دل ما پیداستاین شکافیست که تا عالم بالا پیداست
نظر به روی تو دارد نگاه بیادبستسری به گوش تو دارد کلاه بیادبست
چو موج بر سر آبیم و حال سخت خرابستخوشا امید جگر تشنهای که محو سرابست
شیشه هم بزمست با او، ساغرش هم مشرب استای دل ارخون در جگر داری برای امشب است
در عهد نگاه تو که صیاد شکیب استدر حلقة زلف تو کمینگاه فریب است
مه روی تو که آرایش هر مهتاب استشب آیینه از آن تا به سحر مهتاب است
از عشق که جان در تن بیمار حزین استمعشوق مزلّف نفس باز پسین است
حسن محجوب ز نظّاره خطرها داردپردة شرم کتانست و نظر مهتاب است
چه کنم صلح کسی جنگ و ستیز تو که خوبستچشم آمیزشم از کیست گریز تو که خوبست
تنم از رنج و بلا مایهده ایّوبستصبر ایّوب اگر چارهگر آید خوبست
ز زهر ناوک او دل چو شهد خرسندستاگر غلط نکنم تیرش از نی قندست
یوسف بازار ما هم خود خریدار خودستخوش قیامت کرده غم هر کس گرفتار خودست
چون بر سر راه عدم است آنچه وجود استنابود جهان را همه انگار که بودست
خاطر ما به تو صد جا بندستآن دل تست که بیپیوندست
نه زابرش خبر و نه ز بهارش یادستملک دل زآب دم تیغ ستم آبادست
دلم پایبند نسیم بهارستجنون بر سر پای در انتظارست
گذشت موسم گل لیک یار جلوهگرستچمن خزان شد و ما را بهار در نظرست
مگر از عشق نگاری به دلش تأثیرستکه گل عارض او دست زد تغییرست
دل تهی از خون شد و دیده چو کوثر پرستشیشه اگر شد تهی شکر که ساغر پُرست