دفتر شعر
۲۶ شعر در این دفتر
باز جهان از بهار مژده رحمت شنفتبلبل رطب اللسان تهنیت از باغ گفت
این که با چهرِ تو چون سِحرِ مُبین است آفتابدر پناهِ خالِ هندویت مَکین است آفتاب
ترکا بجوش خم غدیر از نیاز بینوز این نیاز مست شوو جان بناز بین
ای لب جانپرورت بهین ولیعهد نوشحالت چشمان تو راهزن میفروش
خیر مقدم بخرام ای بت سیمین صدرازادک الله تعالی شرفا والقدرا
فرق دو جهان یافت ز میلاد نبی تاجوز بانگ بلال طرب اندوه شد اخراج
شوال رسید و مه روزه بسفر شدجای من ازو تا بسفر شد به سقر شد
کیخسرو عید آمد با فر جهان آرابر افسر کاوسیش شکل مه نو طغرا
ای بعذایرت بسی عاشق را دل است گمعذر بنه بزیر پا وزسر انبساط قم
ای رخ سعد اخترت فتنهٔ دلهای قومچشم تو بیدار را راهزن آمد به نوم
زد ای وشاق غدّار عید غدیر خرگاهبا وی سپاه وحدت از ماهی است تا ماه
عید قربان بود ای لعبت شوخ سپهیراست خیز از پی احرام و بنه کج کلهی
حبذا اردوی شه کآرد سپهرش التجاشمس را باشد قباب خیمهایش پیشوا
روزه بگریخت چو گشتش مه شوال ندیمروح را صحبت ناجنس عذابی است الیم
هاشمی خال من ای خواجه ترکان تتارعید مولود نبی آمد و هنگام بهار
ای به خم زلف تو حجلهٔ چینی صنمخال تو در زیر چشم نافه و آهو به هم
دختری مشغلهسوز و پسری شعبدهسازدیرگاهی است که در کاخ منند از سر ناز
ای مه که قد تست فتن زا قیامتینی نی زقامت تو قیامت علامتی
الا ای چهر چون عیدت به از وصل بت خلخمفرح خلعت خوبی تر ابر طلعت فرخ
تبارک الله ای ماه ناصری مآتبه مهر کوش که افکنده ظل الهی ذات
ای پسری کز جمال خلعت نازت به تنجان مرا تازه کن از آن شراب کهن
ای پری سیر لعبت با فروغ برجیسیوی فرشته خو دلبر خو با فریب ابلیسی
چو نوروز کاوهسان علم بر کتف نهادسر بیوراسب دی ز تاج و تن اوفتاد
ای خم ابروی تو بزلف مجعدهمچو مهی نو بشام عید مقید