دفتر شعر
۳۷۲ شعر در این دفتر
خارکش امرد که گل دارد جمالش را هوسمی دهد دامان به دست کوته هر خار و خس
تا ز من شوخ طبیب احوال پرسیدن گرفتنبضم از جا در تحرک آمد و جستن گرفت
زان طبیب امرد به درد خویشتن جستم دواگفت امشب خانه ات را می کنم دارالشفا!
دوش در صحرا به چوپان امردی آویختمخون خود چون شیر در اشکنبه او ریختم
دلبر شمشیرگر تیغ جفا بر سر براندگردن کج کرده ام را در پهلو نشاند
آن بت شمشیرگر ما را به خود همدم نکردریخت خون عشقبازان را و ابرو خم نکرد
دمی نگار اوتی کش را برده میهمان ساختمدر زمان خود را درون کوره اش انداختم
شوخ اوتی کش که او را بود خوی آتشیبردم او را خانه کردم تا سحر اوتی کشی
شوخ تیمی با خریداران محمل هست یارمی کنم از بی پلیها تیمبانی اختیار
دیگریز امرد که باشد روی او مانند ماهبردم او را خانه روی عاشقانش شد سیاه
آن نگار فیل بان سبز است و شیرین چون نباتعاشقان را کرده سودای رخ او فیل مات
فوطه دار امرد به پیشم فوطه ای را ماند و رفتطاس جستم کاسه چوبین خود گرداند و رفت
چون فتیله بس که ملتقچی پر از تاب رفتعاشقان خویش را فریاد کرد و خواب رفت
آن نگار سرمه کش را چشم دایم سرمه ساستخاک پای او به چشم عشقبازان توتیاست
گلفروش امرد به دستم دوش گل داد و گرفتشکرلله شد میان ما و او داد و گرفت
شوخ میرشکار دارد چوبی و شهباز رااز میان عاشقان خویش کرده چوبی باز را
دلبر حمال عالم را غمش بی تاب کردبار خود را چون به پشت او نهادم خواب کرد
شوخ غلافدوز به ما این همه ملافچنان گرفته ایم تو را کارد با غلاف
تیرگر امرد مرا یاد وصالش پیر کردخانه من آمد و خود را نشان تیر کرد
آن تیرگر که سینه فگارم ز تیر اودر تاب گشته ام ز غم تاب گیر او
نگار کاسه گرم قرص مه بود نانشگدای کاسه گرانند عشقبازانش
کنب تاب شوخ مه پر فسنمز سودای زلفش کنب می کنم
نگار بادبرک ساز را من مسکینبه آسمان رود از پای و کشم زمین
نگار یورمه دوزم شود سراپا خشمکسی که دوخته باشد به روی کارش چشم