دفتر شعر
۳۷۲ شعر در این دفتر
آشپز امرد بود استاد در علم معاشهر کجا سر می نهد دم می زند از آب و آش
آشپز امرد دلم باشد کباب هوش اوعاشقان را برده از جا دیگ بی سرپوش او
باشد آن شوخ کبابی دلبر عالیجنابروز و شب باشد تنور او پر از سیخ کباب
کیسه دوز امرد که باشد کیسهٔ او پُر ز دُردر میان کیسه دوزان نیست چون او کیسه پُر
خیمه دوز امرد که دارد آسمان را سرنگونخیمه بر پا کی شود تا خود نسازد پاستون
دلبر فصاد من هرگه که گردد در غضبخون مردم ریزد و هم خونبها سازد طلب
گفتمش با ماه طنبوری چرایی کوبکوگفت آهنگ مخالف شد سخن در پرده گو
شوخ طنبوری شبی با من ترنم کرد و رفتخانه من آمد و آهنگ را گم کرد و رفت
با مه زهتاب خود گفتم منم وصاف توگفت کندی روده های من زهی انصاف تو
دلبر صابون پز من کرد سودا را درستخانه من آمد و از آشنایی دست شست
شوخ صابون پز که می گویند باشد تند خوجامه خود بارها شستیم با صابون او
بامه صابون پز امشب گفتگو انگیختمرفتم و در دیگ او تیزاب خود را ریختم
مه صابونفروشم دایما اشخار میجویدبه او هرکس که سودا کرد از پل دست میشوید
دلبر صابون فروشم دل بود حیران اوپاکدامانی ندیدم بر در دکان او
بهله دوز امرد که باشد کیسه او پر ز مشکبر میانش گر رسد دستم شود چون بهله خشک
دلبر اسپند سوزم آتشم را کرد تیزتا کنم در خدمت او پیش مردم جست و خیز
گفتمش با دیگ ریز امرد بود حالت خلیلگفت چون موساست در فرمان من دریای نیل
از غم آن شوخ کپانی فغان دارم چو سنجکرده سوداهای او ریش مرا ماش و برنج
کهنه دوز امرد که دارد دایما کارش برارهر که دید از دور او را گفت هست این کهنه کار
کهنه دوز امرد که او را صاحب ده ساختمپارههایش بردم و در خانه دربه ساختم
دلبر شلغم فروش خویش را دیدم ز دورگفتمش از پا فتادم گفت ای شل غم مخور
شوخ نانکش عاشقان خویش را خواند پدرنان طلب را از سر اخلاص بردارد به سر
دلبر واعظ گشاده صفحه افسونگریعاشقان را صحبت او کرده تحت المنبری
تا شد آن شوخ جلودار با من دلخسته یاراز سمند سرکشم رفته عنان اختیار