دفتر شعر
۳۷۲ شعر در این دفتر
با مه ملا امامم دوش کردم اقتدادر قفایش سجده با شکر آوردم بجا
دلبر ملا امامم جای در محراب کردعاشقان را در قفای خویش برد و خواب کرد
دلبر صوفی به ذکر خود مرا دلریش کردعاشقان را توبه ها داد و مرید خویش کرد
پیکچی امرد که خوی شمع و خوی او یکیستپیش چشم عشقبازان پشت و روی او یکیست
دوش کردم با نگار محتسب از دور هشتذره را بگرفت در دست و برهنه کرد پشت
آن نگار محتسب را دوش دیدم مست خوابخانه خود بردم و تا روز کردم احتساب
آن نگار قصه خوان تا کرده چادر معرکهعاشقان را صحبت او کرده پا در معرکه
دلبر تربز فروشم رو به هر سو می کندچون دچارش می شوم تربزچه را رو می کند
شوخ نقاره چی را بردم شبی به خانهاز ذوق می زدم من تا روز شادیانه
ماهی پز امردی را بردم به صبحگاهیدر خانه وا نمودم تا پشت گاو ماهی
دلبر ماهی پزم باشد به رخ چون آفتابماهی خود را درون دیگ او کردم کباب
شوخ ماهی گیر باشد دلربای شوخ و شنگخانه من آمد و افتاد در کام نهنگ
آن شیخ زاده امرد با من نمی شود یاربا علت مشایخ آخر شود گرفتار
بت قالب تراش سیم غبغبتو را شد خویش را درویش قالب
شوخ عینک ساز را دایم بود در عین چشملیک باشد از برای عشقبازان چار چشم
گفتمش با ماه چلپک پز ز غم لب می گزمگفت بنشین بهر روح پیر چلپک می پزم
باغبان امرد به باغش خویش را انداختمریختم از دیده خود اشک و شبنم ساختم
خشت ریز امرد که زو خاک وجودم بیختمرفتم و نم کردم و در قالب او ریختم
دلبر نجار با من آیت الکرسی بخواندبر دکان خویش مارا برد و بر کرسی نشاند
آرد بیز امرد به مژگان عاشقان را کارد زددست سوی ایلکش بردم به چشم آرد زد
دلبر سوهانگر من خویش را پابست کردزین هنر خود را به پیش عاشقان سرپست کرد
نان پز امرد که باشد نرم مانند خمیربر تنورش می توان چسبید همچون خوی گیر
شوخ زواله تاب مرا آب داد و رفتبر دامنش چو دست زدم تاب داد و رفت
ماه ایلک باف با من کرد سودا بر گشادآردهای من گرفت و پشم ایلک را نداد