دفتر شعر
۴۴ شعر در این دفتر
شنیدم پشهای بر پشت پیلینشست و خواست برخیزد دگر بار
در خواب گشت صائب ظاهر بچشم جانمبا طلعتی که وصفش گفتن نمیتوانم
غنی را بین که از مال فقیرانچسان پر میکند گنج زرخویش
هست عرفان و ادب ملکی که در آن مولویبر فراز تخت عزت پادشاهی میکند
شنیدهام که شبانی به گوسفندان گفتکه از حراست من بر شما چه منتهاست
چند گوئی کنم انفاق اگر یابم مالای سخی طبع که دستت تهی از مال بود
هرجا که بپاست طرفه کاخی مردمپرسند ز یکدگر که این منزل کیست
توان بچار صفت بود مفتخر کان چارچو کیمیا و چو عنقا بود ز کیمیابی
ز تبدیل خزانی و بهاریفزاید عاقلان را هوشیاری
شنیدم که هارون به بهلول گفتز دنیا گذشتی و این نادر است
چو باید عاقبت رفتن ز دنیابه دنیا دل نبندد مرد دانا
اگر دانائی اندر کار باشدکمال مرد در نطق و بیانست
راستی آنچه تصور رود از بهر بشرهیچ ز اخلاق نکو نیست بعالم بهتر
بیا تمثال قطب عارفان بینز چشم سرمبین از چشم جان بین
جناب خواجه محیت حقش بیامرزدببین چه گوهر ذیقیمتی ز دنیا رفت
هرچه در عالم خرابی رخ دهدچون به بینی از نفاق است از نفاق
پرورد بهر خدمت خلق آنکه خویش راحاصل رضای حضرت پروردگار کرد
دهان بسته قفس و اندر آن سخن مرغیستکه پرگشوده و دارد همی سر پرواز
اگر نه نفس محیلت مطیع فرمانستچه سود از اینکه جهانی بود بفرمانت
شنیدم که از مال داری لئیمیکی بینوا خواست چندین درم
جبرئیل آمد بامر حضرت پروردگارذوالفقار آورد بهر حیدر دلدل سوار
یک بنده تمام عمر خود راره با قدم غنای پوید
این قدر ای توانگر مفشارنای مسکینمیترس از آنکه زین نای ناگه نوا برآید
بر این سرا چه فانی مبند دل زنهارکه پل برای عبور است نی برای قرار