دفتر شعر
۴۴ شعر در این دفتر
مبر رشک بر آنکه او را ملکپیامتحان کرد روزی بلند
این شنیدی که نکته پردازیپی تحقیق با ظریفی گفت
بود قرآن کتابی پای تا سرکلام ایزد علام ذوالمن
دریغ کان هنر اوستاد ما شیداکه در فضائل او عقل مات و حیرانست
یکی را گه و بی گه اندر سرایبسرقت همی رفت مال و منال
اگر بکار تو افتد گره ز بازی چرخغمین مشو که گشایش ز بعد بستگی است
حرمت دهقان بود لازم اگرچه بنده راآنکه جانش میدهد البته نانش میدهد
گهی بفقر شویامتحان گهی به غنادر این دو مرحله بیم زوال ایمانست
به هر چیز مهرت فزونتر بودهمان را پرستش کنی هرچه هست
آنکوست به شط چو بط شناوروانکس که بدست و پای غرق است
عمارتی که بنا کرد خواجه همچو بهشتز کف بهشت و مکان در دل مغاک گرفت
همیشه رسم جهانست اینکه نعمت راقدر دهد بتو آنکه قضاش برباید
هست ثابت که اهل عرفان نیستهرکه ثابت به عهد و پیمان نیست
ای همه باد و خاک و آتش و آبچه عجبگر تو را تعب باشد
خون که افسرد چه نفعش ز عناب رسدتشنه چو نمرد چه حاصل که بدو آبرسد
گر ندانی چیست تمثال حرام اندوختنبایدت از شغل شماعی مثال آموختن
گنج منست نیروی من بهر کسب و کاربر گنج پادشاه دهد مایه گنج من
هزار شکر که هرچند خامه فرسودمدهان به مدح و به ذم کسی نیالودم
مرا صغیر تخلص بهجا بود که سه چیزمراد دارم و هستم از این تخلص شاد
پرسید سائلی ز من آن آب خشگ چیستکز چشمه کشت جاری و آن چشمه تر نکرد