دفتر شعر
۱۲۲ شعر در این دفتر
ای لطف تو بگشوده بمن باب عطاناگفته و گفته حاجتم کرده روا
با شانه شبی بگفتم ای عقده گشاچون شد که شدی ز قید آن طره رها
شد دور چو از نظر غبار من و ماآن یکه سوار ناگهان شد پیدا
یا شاه نجف ببین من حیران رامحروم مران ز درگهت مهمان را
ای مظهر کل هویت یزدان راای مهر تو گوهر صدف ایمان را
گر وعده بهشت یا جحیم است تو رااز روز جزا نه جای بیم است تو را
ای آنکه به هر نفس هواییست تو رابر کردهٔ نیک و بد جزاییست تو را
ای دوست بجان مایلم اکرام تو رااحسان شمرم دعا و دشنام تو را
ای مهر تو کیش و عشق تو مذهب مادر راه طلب تو آخرین مطلب ما
ای نفْس من ای همیشه مایل به ذنوبتا چند کنی ز مردمان ستر عیوب
بیماری خود دوش نمودم به طبیبگفتا بود این درد ز هجران حبیب
دانی چه بود حاصل اخبار رواتآید چه بکف ز عقل و نقل و آیات
از مطلع هستی و ظهور ذراتتا مقطع عالم و قیام عرصات
حقا که علی بحق بود مظهر ذاتزیرا که ز حق ظاهر از او گشت صفات
ای نام تو جان بخشتر از آب حیاتمحتاج تو خلقی به حیات و به ممات
میآمد و شهد از لب خندان میریختمیرفت و بدل تیر ز مژگان میریخت
از شمع بشب آتش سوزان میریختپروانه به پیش قدمش جان میریخت
نه چرخ که بر فراز هم نه طبق استاز دفتر مدح مرتضی یک ورق است
ای مرده دلان مردهٔ مردهپرستوقعی ننهد بر بزرگی تا هست
گفتم به خرد کی به همه بالا دستبر گوی که هستی بچه باشد پابست
گفتم بخرد کی بهمه بالا دستبر گوی که هستی بچه باشد پابست
روزی به وطنپرست دل داده ز دستگفتیم که بجز خدای چیزی مپرست
هر چیز ز تحت ارض تا فوق سماستدر کشتی علم مردمان داناست
پرسید کسی ز من بگو عرش کجاستگفتم که فراز این سپهر میناست