دفتر شعر
۱۲۲ شعر در این دفتر
زین نور ولایت که بقم جلوه نماستدل غرق تحیر است کاینروضه کجاست
میلاد سعید مهدی موعود استآفاق پر از نشاط زین مولود است
مغرور مباش نکته دانی این استبا خلق بساز مهربانی این است
خرم دل آنکس که ز خود آگاه استنفیش سوی اثبات دلیل راه است
از خلقت ما خلق که امر ازلی استمقصود خدا چهارده نور جلی است
در خوش چو بر مغز رسیدم از پوستگفتم بود این مقام جای من و دوست
افلاک نه مست ماست مست دگری استوین خاک نه پست ماست پست دگری است
هرکس ز محبان شهنشاه ولی استز اصحاب یمین به حکم برهان جلیست
در کعبه و در کنشت موجود علی استعالم همه طالبند و مقصود علیست
در مخزن لایموت دردانه علیستدر کون و مکان امیر فرزانه علیست
بی اهل دلی مرا سر بستان نیستمیلم به کنار لاله و ریحان نیست
از ذات خداوند کسی آگه نیستبر کنه کمال او خرد را ره نیست
ای آنکه ز علم تو برون هستی نیستمحو از نظرات بلندی و پستی نیست
ای سجدهگه اهل وفا ابرویتوی قبله جان حقپرستان کویت
چندت بطریق ناصوابست بسیچاینقدر ببحث جبر و تفویض مپیچ
عشق من دلسوخته و حسن تو شوخشد باعث حیرانی صبیان و شیوخ
هر قدر برای تو میسر گرددآن کن دل زاری از تو بهتر گردد
هر دل که اسیر عشق دلبر گرددهر دم گذرد غمش فزونتر گردد
دانی ز چه عید باستان میخنددبر روی جهانیان جهان میخندد
آن استر بارکش که خود باری بردوان اشتر بیزبان که خود خاری خورد
خود بد بود آنکس که بدم نام بردخود نیک بود هر آنکه نیکم شمرد
خورشید که عالمی مزین دارددانی چه بیان با تو و با من دارد
امروز که هرکه حال زاری داردبر پای دلش ز غصه خاری دارد
بالای تو هرگه که ز جا برخیزدصدگونه بلا به یکدیگر آمیزد