دفتر شعر
۳۰۴ شعر در این دفتر
بس که از ما بهر غیر ای بیوفا رنجیدهایپیش ما شرمندهای، از غیر تا رنجیدهای؟
به بالین من در تب غم نیاییوگر جان سپارم به ماتم نیایی
آراستی صف مژه، راه که میزنیلشکر کشیدهای، به سپاه که میزنی
میرسی قاصد و دل را به تپیدن داریباز گویا خبر نامه دریدن داری
ز عشوه بس که مرا بیقرار خود کردیخجل شدیّ و مرا شرمسار خود کردی
دلا بیا که برآریم سر به شیداییکه ماه شهری ما، شد غزال صحرایی
زان مژه غیر خدنگ بلا ندهیدامن غمزه به دست وفا ندهی
دل به تو بستم و ترک جفا ندهیجان به تو دادم و داد مرا ندهی
دگر دل ربود از کفم دلرباییمه بیوفایی، بلای خدایی
شب مژده وصال شنیدم، نیامدیبسیار انتظار کشیدم، نیامدی
ای قاصد فرخنده، ز اغیار نهانیخود را چه شود گر بر دلدار رسانی
رها ای شهسوار از کف عنان بارگی کردیفرامش از سگ دنباله دو یکبارگی کردی
چنین به اهل وفا خشمگین چرا شدهایسگ توایم، به ما این چنین چرا شدهای
از فریب وعدهای بازم شکیبا کردهایباز افسون را زبان بند تمنا کردهای
دی شدی مست می ناب و خرابم کردیداغ بر دست نهادیّ و کبابم کردی
همانا در میان با غیر، حرف قتل من داریکه سویم گوشه چشمی دراثنای سخن داری