دفتر شعر
۳۰۴ شعر در این دفتر
آنکه از پرسش یار است حجابآلودهگوید از قهر سخنهای عتابآلوده
زاهدا، به ز تو آن رند شرابآلودهکه بود از گنه خویش، حجابآلوده
دل و دیده را نباشد، چه نهان چه آشکارهنه تحمل صبوری، نه تهوّر نظاره
نادیده مرا چون کند آن نور دو دیدهگویم پی تسکین دل خود، که ندیده
من بیخبر از خویش و دل از کار فتادهگویا که به سویم نظر یار فتاده
کاروان رفته و تنها من بیدل ماندهبیخداوند سگی در ته منزل مانده
به من که مست خرابم شراب ناب مدهببین خرابی حال من و شراب مده
ای جان تلخکام، خراب از چه بادهایکز پا فتادهایّ و دل از دست دادهای
ز من ای غیر در رشکی، دلت شاد است پنداریبه استغنای او کارت نیفتادهست پنداری
خواست گوید سخنی، دید زمانی در پیتا ببیند که نباشد نگرانی در پی
خوش آنکه بیخودم از نشاهٔ نیاز کنیگهی کرشمه، گهی عشوه، گاه ناز کنی
ای غیر، خواهش دل آسوده میکنیعشق نبوده را غرضآلوده میکنی
دلا ز سرو قدان برگرفتن نظر اولیبتان بلای خدایند، از بلا حذر اولی
امشب دگر کجایی و دلجوی کیستیدر خانه کهایّ و به پهلوی کیستی
دلا چنین مگر از منع یار میگذریکه دردمندی و آسودهوار میگذری
گشوده لب به حدیث ترحمآمیزیربوده دل به نگاه تبسمآمیزی
قصدم به غمزه ستمانگیز میکنیهر دم به خون من مژه را تیز میکنی
هرگز نظری سوی من از ناز نکردیکز من به رقیبان گله آغاز نکردی
خوشا صلحی که شرمآلوده از آزار من باشیپشیمان ز آشتی از شکوه بسیار من باشی
خلقی به سر ره که خرامان بدر آییآید ز فریب تو که پنهان بدر آیی
زود از بزم تو برخیزم چو یار من شویترسم آید غیر و ناگه شرمسار من شوی
من و آرزوی بزمی که ز حال من بپرسیچو کسی دگر نماند، ز ملال من بپرسی
ای خوش آن کز انتظارم گر خبر میداشتیهر زمان سویم به تقریبی گذر میداشتی
بعد از نگاه گرم، تبسم نمیکنیما را امیدوار تکلم نمیکنی