دفتر شعر
۳۰۴ شعر در این دفتر
بر خویش نهد تهمت غمخوارگی منتا غیر شود در پی آوارگی من
جفای یار، چنان برده اعتبار از منکه غیر آید و پرسد نشان یار از من
از آه سردم آخر، رنجید یار از منآیینه دل او، شد در غبار از من
به راه آرزو خاکم، طریق خاکساری بینمرا سرگشته دارد صرصر غم بیقراری بین
ای مایه آزار دل، فکر دلزاری بکنشکرانه آزادگی، یاد از گرفتاری بکن
چون هجوم آرد محبت، شاد نتوان زیستندر کمند آرزو آزاد نتوان زیستن
چنان شد همنشینم چشم مست فتنهبار توکه آمد پیشتر از من به راه انتظار تو
کو بخت کز برآمدن کام دل ازوگردم ز ناامیدی خود منفعل ازو
تا کس نیاورد سخنی بر زبان ز توسوزم ز اشتیاق و نپرسم نشان ز تو
تا نیاید به میان حرف نهان من و توغیر در بزم نشیند به میان من و تو
دلم خوش است به نومیدی عنایت توکه باور آیدم از دیگران شکایت تو
از بس که کردهام گله هر جا ز خوی اوشرم آیدم دگر که ببینم به سوی او
نمیبیند به سویم چون روم تنها به راه اونمیخواهد که خاص چون منی باشد نگاه او
کنم چو یاد ز بیگانهآشنایی تویکی هزار شود محنت جدایی تو
با آنکه آزموده ترا دردمند توهر دم فریب میخورد از زهرخند تو
با آنکه نیست آگهیام در جهان ز توگرد جهان برآیم و جویم نشان ز تو
گریزم از تو دم خشمگین رسیدن توکه ناامیدیام افزون شود ز دیدن تو
از بیم خوی تند تو، گاه عتاب توقادر نیم بر آنکه بگویم جواب تو
دل کیست، خراب صحبت توسرمست می محبت تو
خوش آنکه رنجه گر شده باشم ز خوی توغافل کنم ترا و ببینم به سوی تو
ای عالمی در خاک و خون، از غمزه خونریز توخونبار چون مژگان ما، فتراک صیدآویز تو
همچو غبار اگر شوم، در ره آرزوی توجذبه شوقم آورد، رقصکنان به کوی تو
مینمایم خویش را وارسته از سودای اوتا فریب عشق من، کم سازد استغنای او
دلم ز بس که جفا دیده و وفا کردهترا به هیچکسی چون من آشنا کرده