دفتر شعر
۳۱ شعر در این دفتر
به سینه تیری ازان غمزه خوردهام کاریکه برنیایدم از دل مگر به دشواری
حسرتی نیست جز این در دلم از ناز و نعیمکه به پای تو نهم روی و کنم جان تسلیم
عید آمد و صلای می خوشگوار دادنوروز هم رسید و نوید بهار داد
رسید فتنهگر من به کینه تیزآهنگچو فتنه بر سر غوغا، چو کینه بر سر جنگ
صیدافکن بلا چو هوای شکار کرداوّل به صیدگاه محبّت گذار کرد
نو بهار است و جهان حلّهٔ خضرا داردباد خاصیّت انفاس مسیحا دارد
ای بخت، شب تیرهٔ غم را سحر آمدبردار سر از خواب که خورشید برآمد
چنان حرارت خورشید، باز شد جانکاهکه آب بر سر خویش از حباب زد خرگاه
عجب عجب که شب غم به صبحگاه رسیدنسیم وصل سواری ز گرد راه رسید
از کجا میرسی ای پیک صبا کز پی همخیر مقدم کنی آویزهٔ گوش عالم
شبی چو حلقهٔ گیسوی لعبتان چگلسواد دیدهٔ پر نور و نوردیدهٔ دل
شبی در سیاهی چو روز مصایبگشوده چو اهل مصایب ذوایب
مرا به سینه چو شمعیست جلوهگر آتشز آب دیده فزون است در جگر آتش
ای شراب خوشدلی از جام دوران یافتهکام دل بیمنّت گیتی ز یزدان یافته
آن گل که رفت و داغ جدایی به جان نهاددنبالش آب دیده سر اندر جهان نهاد
در گلو بینم گر از تیغ شهادت شربتییک دم از عمر به تلخی رفته یابم لذّتی
آنچنان گرم شد از تاب هوا، آب روانکه پر از آبله، مانند صدف شد سرطان
عشق چنین بینصیب، حسن چنین بیوفادل که و آرام چه، وصل کجا من کجا؟
خوش آنکه جان به خاک در دلستان دهدبر آستان نهد سر تسلیم و جان دهد
زبان چگونه کند شکر ایزد متعالکه روز هجر بدل شد به روزگار وصال
ای قافلهسالار، غمت راه عدم راوی سلسله جنبان خم زلف تو ستم را
غمکدهٔ چشم را، دیدهٔ گریان شکستسستبناخانهام، از نم توفان شکست
خوش آنکه جان شده قربان چشم غمزهزنشلباس عیدی او گشته لالهگون کفنش
زهی گرم از تو بازار جداییدلت ناآشنا با آشنایی