دفتر شعر
۳۱ شعر در این دفتر
درآ در بوستان ساقیّ و بگشا غنچهسان شیشهکه زنگ از غنچهٔ دل میبرد در بوستان شیشه
به طرف مه چو سلاسل ز مشک ناب انداختهزار سلسله در پای آفتاب انداخت
کدام است آن حقهٔ سیم پر زرکه چون بیضه ماند به نشکفته عبهر
ای ز یزدان تا ابد ملک سلیمان یافتههر چه کرده آرزو از لطف یزدان یافته
للّهالحمد که دارم به کف از بحر شرفدُرّ یکتایی، کان را دو جهان صدف
روز عیدم یار اگر قربان کندبندیی آزاد از زندان کند
بر صفحه زمین، الف قدّ پُر دلاناز زخم تیغ، لا شود از ضرب گرز، دال