دفتر شعر
۵ شعر در این دفتر
آتشی دوش ز رخساره برافروخته بوددیده گر آب نمی ریخت مرا سوخته بود
تاری از طره تارت چو به تاتار افتادروز بر مشک فروشان خطا تار افتاد
تا به کف تاری از آن طره طرار افتادطالع بخت مرا همچو شب تار افتاد
«عمان » چه نثار شعرهای تو کندجز آن که ز جان و دل ثنای تو کند
زآن دم که ملازم رکابم کردیمعروف تمام شیخ و شابم کردی