دفتر شعر
۲۱ شعر در این دفتر
یارب به تنم شورش مستانه بدهوجدی ز می عشق، چو پیمانه بده
روزی که عطای دم بدم خواهی کردرحمت بر خلق، بیش و کم خواهی کرد
عشق تو چو من دردکشی می خواهدسودای تو دیوانه وشی می خواهد
ای جوش دل صراحی و جام از توشور سر نقل پخته و خام از تو
ای ساقی بزمگاه صهبای کرمنومید مکن مرا ز مینای کرم
در وادی عشق، بی خبر باید رفتآماده صدگونه خطر باید رفت
در راه طلب پیاده می باید رفتبرخاک جبین نهاده می باید رفت
اشک آمد و حسرت ز دل ریش نبرداز وادی بی طاقتی ام پیش نبرد
مرغ دل من زشاخ بی برگ و بر استدر کشت فلک به بینوایی سمراست
آسوده بود دلم ز ویرانه خودبی تاب شوم برون ز کاشانه خود
ابر آمده شب که ماهتابت ببرددر خانه ز کوچه با شتابت ببرد
مشکل باشد ز دام او جان بردنمشکل تر از این، دل به کفش نسپردن
زانو زده طفل غنچه در مکتب تویک جزو نوشته لاله از مشرب تو
داری دولبی که از ازل هم نمکنددر بزمگه شراب حسنت گزکند
دل از غم تو حال خرابی داردجان هم ز فراقت اضطرابی دارد
در فصل چنین که شد گلستان آبادسرزد گل عیش بلبل از شاخ مراد
دل بهر معاش، چند زحمت بکشدوز بهر دو لقمه صد مشقت بکشد
جان در طلب هزار دلدار چراست؟دل رابطه جوی باغ و گلزار چراست؟
گویند جفا نصیب بی سامان استسرگشته بود کسی که او بی نان است
طفلم من و چرخم به جفا قوت دهدجایم به ستم، سپهر فرتوت دهد
یاری به دیار هند، دلسوزم نیستشمعی به کرشمه مجلس افروزم نیست