دفتر شعر
۳۲ شعر در این دفتر
برخورد چون به گل روی تو نظاره ماگل صد برگ نماید دل صد پاره ما
پایی به دیدن من غمناک برنداشتهرگز به رنگ سایه ام از خاک برنداشت
عمر ما چون دیده نرگس به حیرانی گذشتروزگار ما چو سنبل در پریشانی گذشت
جمع شد دل تا سر زلف پریشانت گرفتگل به دست آورد آن خاری که دامانت گرفت
از بس که طبع من به گنهکاری آشناستپیش از گنه، مرا به گنه می توان گرفت!
شب فغانم گوشمال چرخ بی بنیاد دادکهکشان را همچو کاه کهنه ای برباد داد
چون دست به من در انجمن دادگویی که گلی به دست من داد
آن کس که در جهان، نسق شهر و ده نهادچون نی، بنای خانه دل بر گره نهاد
دماغم از ضعیفی، نکهت گل بر نمی تابددلم از ناتوانی، بوی سنبل برنمی تابد
اگر به پیش من آید، نقاب می طلبدچو با رقیب نشیند، شراب می طلبد
ز بس گرد خموشی بی تو در کاشانه می پیچدسخن چون بگذرد در دل، صدا در خانه می پیچد!
نه زلف است آنکه بر دور تو مشک آلود می گرددبه تحریک صبا، برگرد آتش دود می گردد
بی زر نمی توان یافت، جا در حریم کعبهدر خانه خدا هم، مفلس مکان ندارد
بی طاقتم چنان کرد، آن آفتاب تابانکافتادنم چو سایه برخاستن ندارد
لب از حدیث توبه دلم را کباب کردچون ساغر شکسته وداع شراب کرد
دل هیات سرمنزل جانانه برآوردما را زغم کعبه و بتخانه برآورد
گردون به من ز سفره خود آنچه داده استبر روی نان اگر بکنم، سگ نمی خورد!
مگو که شیشه به ساغر شراب می ریزدبه قالب مه نو، آفتاب می ریزد
هر چند ناله کردم، نشنید پیر گردوندرکار و بار کور است، بهر چه کر نباشد؟
همچو ساغر دلخوشی در سینه محزون نمانددر تنم از گریه آخر همچو مینا خون نماند
دلم ز چشمه آیینه تا وضو نکندچو شانه دست به آن زلف مشکبو نکند
میکشان در بزم وصلت باده چون قسمت کنندکاسه چشم مرا پیمانه حسرت کنند
شبی که ابر سیه، ماه را نقاب شودنقاب خویش برافکن که ماهتاب شود
داغم که سر زلف توام زود شد از کفآتش به دلم در زد و چون دود شد از کف