دفتر شعر
۳۲ شعر در این دفتر
از بس که بی نصیب در ایام پیری امدارد عصا مضایقه در دستگیری ام
ستم کردم به خود کاین نفس بدخو را خورش دادمز بی عقلی، تمام عمر دشمن پرورش دادم
ز بس نومیدم از بیداد گردونبه کامم گشت و من باور ندارم
رخ نیفروخته در بزم، خراب تو شدمپیش ازان دم که خوری باده، کباب تو شدم
چو نی باید درین باغ فنا دایم کمربستنکمر تا می گشایی، بایدت بار سفر بستن
به شاخ گل تواند بلبل ما آشیان بستناگر چون دسته گل، دست گلچین را توان بستن
شد عیان بر همه کس بی سروسامانی منچون سرزلف، مثل گشت پریشانی من
ناز بر اغیار کرد، من چه بنازم به او؟او که نسازد به من، من چه بسازم به او؟